تبليغاتX
دخترآسمان
مهربان تر از نسیم، پرخروش تر از رود، مغرورتراز کوه
همین دیروز:

آخه کی گفته کار، جوهره وجود زن است؟؟؟؟

 از قدیم قدیما کار جوهره وجود مرد بوده ، خانمها هم توی منزل هزار و یه جور گرفتاری داشتن از جمله  کارهای مختلف خانه داری و تشخیص نوع ارتباط با دوست و آشنا و فامیل و تربیت کردن صحیح بچه ها و مراقبت از همسر خسته که آخر وقت می اومد خونه و درست خرج کردن پول همین همسر محترم و مراقبت از دو شاهی حقوقی که باید تا آخر ماه دووم می آورد و هزار و یه چیز دیگه .....

خداییش اون موقع کار خانمها خیلی سخت بوده... جدای همه این کارها که ذکر شد، باید مراقب مادر شوهر و خواهر شوهر می بودن و مراقب صغری خانم زن همسایه ،  که گاه گاهی دلش می گیره و دنبال یه گوش مهربون می گرده و اکبر اقای نانوا که می خواد دخترش رو شوهر بده و پول نداره جهیزیه براش بخره ؛ و یه خرده خیاطی کنه که کمک خرج زندگی باشه ، یه خرده به دختره آشپزی یاد بده و به پسره حالی کنه که اگه بخواد زن بگیره باید زرنگ باشه و کار کنه که بتونه زندگی اش رو بچرخونه ..

خلاصه که هزار جور کار و گرفتاری بود. اونقدر توی خانه، کار برای انجام دادن بود که فرصتی برای حضور این زن توی محل کار نبود. اصلا چه می دونستن کار چیه ؟؟!!! کار برای مرد تعریف شده بود نه برای زن. .

حالا چی؟ زنها هم واسه خودشون دنبال دردسر می گردن ها!!!!

زن از صبح پا می شه ، با شوهرش یا حتی زودتر میره سرکار...اونجا بایدهزار تا کار مردونه انجام بده،با هزار جور مرد و زن و آدم و غیر آدم سر و کله بزنه، و از همه اینها گذشته توی این جامعه مزخرف و بی قانون مراقب باشه نکنه کسی به حریمش صدمه بزنه و یا گاها این آدمهای بی ظرفیت پا از گلیمشون اونورتر بذارن..... از حق نمی گذریم که واقعا آدمهای ( هم مرد هم زن) خیلی با جنبه و با شعور اجتماعی بالا هم هستند که آدم از کار کردن باهاشون لذت می بره .

همه اینها که تموم شد و اومد خونه تازه باید همه کارهای زن قدیم رو هم انجام بده !!!!!!!

 همه رو . فقط شاید به اکبر آقای نانوا نرسه و به صغری خانم. خداییش خیاطی هم حذف شده ولی بقیه همه سرجای خودشون که هستن هیچ ؛ خیلی هم سخت تر شده که توی ای روزگار با این دوست و آشنا و فامیل و بچه ها بخوای سر و کله بزنی . . .

ما هم که هزار جور توقع ازمون میره و خداروشکر هیچ کدومشون هم اینجوری نیست که مثلا چرا نون نخریدی و چرا پول فلان چیزو ندادی و چرا دست خالی اومدی خونه .... از وقتی میایم خونه   میگن فلان روز مهمون داریم لباس قشنگ بپوش!!!!  فلانی مهمونی داره باید بیای ، اون روز نرو سر کار!!!!

می خوایم بریم شهرستان ، عروسی دختر پسر خاله عموی دختر دایی مامان بزرگ؛ اون سه چهار روز رو مرخصی بگیر...فلان روز می خواد فلانی بیاد، زودتر بیا خونه که دوش بگیری و استراحت کنی و سر حال باشی. به همین جا هم که ختم نمیشه . بعدش روز قبل می گن خوب حالا فلانی می خواد فردا بیاد، لباس داری بپوشی؟ بیا بریم لباس بخریم.... بعد هم بالاخره دلش راضی نمیشه و باز آخرش می گه : حالا نمیشه فردا نری سرکار!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

 خداییش من هم وسوسه میشم.... که صبح تا لنگ ظهر بخوابم و ساعت ۱۱ تازه صبحونه بخورم و یه خرده آهنگ گوش بدم و تلویزیون نگاه کنم ...... دوباره بخوابم.... دوباره پاشم ... برم استخر... تار بزنم.....تفریح کنم..... تفریح ....خواب .... تفریح ...خواب .... تفریح.......

 همین امروز:

ولی آدم اینجور زندگی کردن نیستم. خداییش آدم علافی و بیکاری نیستم. به قول یکی از بچه ها آدم وقتی کار داره، یه دردسر داره وقتی بیکاره، هزارتا دردسر.....

فقط نمی دونم پس کی من یه غول میشم؟

یه غول گنده .... یه آدم حرفه ای که وقتی وارد میشه، از شدت سنگینی بار دانشی که روی دوشش حمل می کنه، فضا سنگین بشه...

چقدر دیگه باید کا رکنم و زحمت بکشم که بتونم یه آدم خیلی خفن حرفه ای بشم؟ کی می تونم خودم برای خودم کار کنم؟ پس کی می تونم یه جایی کار کنم که خیلی بیشتر از الان انتظاراتم بر اورده بشه؟

کی  من هم مثل این آدمهای بزرگ میشم؟ مثل همین آدمهایی که دارم باهاشون کار می کنم. آدمهایی که کارهای سخت براشون ساده است و " نشد" و "نمیشه" توی زندگی شون معنا نداره.

دوست دارم آدمی باشم که حضورش از یاد نمیره... آدمی که دانش و تجربه اش قابل اتکاست و یه غول است!!!!!!! یه غول واقعی....

کی؟ پس کی؟

 خدایا مرسی که با آدمهایی کار می کنم که از همنشینی شون لذت می برم. که به من انگیزه میدن که تلاش کنم تا بزرگ باشم. که فکر کنم. که تو رو به یاد داشته باشم.

خدایا عشق رو در وجود ما افزون کن و ما را با کسانی همنشین کن که دوستشان داری.

خدایا غرور و صداقت را در وجودم افزون کن و شادی را به من هدیه کن تا دیگران را شاد کنم.

خدایا مرسی. همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 19:51  توسط لیلا عباسی دزفولی | 
قبلا گفته بودم ما اولش که رفته بودیم منطقه ۷، خیلی جامون بد بود. علتش هم این بود که حسابرس ها که اومده بودن جای ما رو داده بودن به اونها!! ولی همون روزهای اول که اومده بودن گفتن ما یک ماه بیشتر کار نداریم.زود میریم. همین اقای امیدی اینها بودن ها...

خلاصه که ما یه مدتی توی یه راهرو بودیم که ۴ تا در داشت . بعد دیدیم فایده نداره و اونجا نمیشه کار کرد. آقای یداللهی خیلی زحمت کشیدن تا تونستن یه اتاق دست و پا کنند. تازه بعد از اینکه رفتیم اونجا هم ، همین حسابرس های محترم!!! همش می گفتن دیگه داریم جمع می کنیم. هفته بعد که می دیدشون باز هم می گفتن دیگه داریم جمع می کنیم. دیگه آخر این هفته میریم. دیگه هفته بعد میریم. دیگه این هفته میریم. دیگه تموم شده....

الان می فهمم چرا حسابرس ها یک ماه بود که می گفتند دیگه امروز میریم !!!! دیگه فردا میریم!!!!!

حالا که خودمون داریم جمع می کنیم، می فهمم. خداییش سخت بود. البته تجربه اول ما هم بود.

یاد گرفتیم که بالاخره یه جایی باید جمعش کنی دیگه.....

اون روزا خیلی بهمون اصرار می کردن که دو روزه جمعش کنیم.... ما دو هفته بود تا ۹ شب اونجا بودیم و هنوز هم جمع نشده بود!!!!!

دیگه کار به جایی رسیده بودکه  نه تنها پنج شنبه، که جمعه هم رفتیم سر کار تا 9 اینای شب.....

حالا دو سه تا خاطره شیرین از اون روزها....

روز پنج شنبه توی تاکسی که بودم ، به راننده گفتم: آقا من جلوی شهرداری پیاده میشم. راننده تاکسی با قیافه حق به جانب از توی آیینه یه نگاهی بهم انداخت و محکم گفت: خانم! شهرداری پنج شنبه ها تعطیله!!!

من خنده ام گرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم.. آروم گفتم: ما تعطیل نیستیم. گفت مگه شما کدوم بخش هستین؟ آرومتر از دفعه قبل گفتم: ما حسابرسیم.... اون هم با تعجب بهم نگاه کرد و جلوی شهرداری نگه داشت .

مسئول تاسیسات اونجا ، خیلی با محبت هستن،  به لطف سیستم قوی برق ساختمون!!! ما همیشه مزاحمشون میشدیم.اون روزهایی که تا دیروقت می موندیم، آخر وقتها می اومد و از پشت پنجره خسته نباشید می گفت ، بعد می رفت. یکی از اون روزهای آخر بود ، ساعت ۸.۱۵ اینا ، با همکارشون کنار آسانسور ایستاده بودن و می خواستن برن خونه؛ یه نگاه به اتاق ما کردن و  ما هم که سخت و با عجله مشغول کار بودیم، بعد دیگه طاقت نیاورد.. با یه لحنی که دیگه حوصله اش سر رفته بود، گفت: ای بابا !!! تورو خدا برین خونتون!!!!!بسه دیگه!!!

ما دیگه ترکیده بودیم از خنده.... ده دقیقه ای داشتیم می خندیدیم. خودش هم خنده اش گرفته بود. گفتیم باشه باشه .... میریم. شما بفرمایید خودتون رو ناراحت نکنید...

گفت: آخه شما کار و زندگی ندارین مگه؟؟؟؟

واقعا الان در مرحله ای هستم که کارم ، کار و زندگی امه .. البته واقعا نمیشه از تفریح گذشت اگه همین دو سه هفته یه بار هم کوه نرم دیگه فاتح ام خوندس.....

 واقعا جمع کردن کار مرحله مهمی بود و خداییش خیلی چیزا یاد گرفتیم.. گاهی وقتی خیلی سخت می گذشت می گفتیم اگر آقای ناصری بود سریعتر جمع می شد و بهمون کمک می کرد و این چیزا ولی واقعا همین سختی کار ، کار رو بهمون یاد داد. مثل وقتی که آدم توی اوج خستگی باز هم کرال می زنه... هربار که  کرال می زنی ده برابر به قدرتت اضافه می کنه ...

 خلاصه بالاخره جمعش کردیم..

تقریبا!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 23:54  توسط لیلا عباسی دزفولی | 

می خوام توی این پست حرفهای پراکنده بزنم. هرچیزی که همینجوری توی ذهنم میاد....

حسابرسی هم واسه خودش دنیایی داره..... اصلاح حساب دو تا دنیا داره ......

منطقه 7 رو دیگه داریم جمع می کنیم. سخت ترین کار جمع کردن است که در واقع مهمترین

اش هم هست. مثلا اینکه 1 سال هفته ای 5 روز میری کلاس زبان ولی اگه آخرش 3 ماه

خفن! وقت نذاری که یه امتحان بدی، در واقع معلوم نیست چیکار کردی؛ اگرچه خیلی وقت

گیره. وقت گیر ولی با ارزش.

یک ماهی رفتم منطقه 20 . آره می دونم خیلی دوره ... ته دنیاس. ولی کاره دیگه. مسیر

خیلی خیلی آدم رو خسته می کنه. ولی مترو خیلی هیجان انگیز بود. شلوغی ها و دیر اومدن

ها و اصلا نیومدن هاش یه طرف، دستفروش هاش یه طرف!!! یه چیز خیلی جالب بگم. روی

واگن خانمها یه برچسب گنده زدن" women only" . که نکنه خدای نکرده پای اجانب به اونجا

راه پیدا کنه . فکر می کنید اگه می خواستن یه جوری برنامه ریزی کنن که کسی از داخل

واگن نتونه اسم ایستگاه رو بخونه، می تونستن؟ مطمئن ام که نمی تونستن اینقدر دقیق

برچسب رو طوری بزنن که در هیچ موقعیتی نتونی بخونیش . نه ایستاده، نه نشسته و نه 

 حتی وقتی خودتو کج و کوله می کنی . . . نمی دونم چطوریه  که درست روی تابلوها می

افتن. اول فکر کردم شاید بخاطر فقدان کفش پاشنه بلنده و یا چند سانتی متری قد اضافه می

خواد. ولی از بلند ترها هم که پرسیدم در کمال ناباوری متوجه شدم که تازه اونها می خوان

خودشون رو هم قد من بکنند که شاید ببینن.

در مورد دست فروش ها بعدا توضیح میدم.

 

باید بگم که اگرچه خودم از هیجان و تنوع حسابرسی و چالش برانگیز بودن اصلاح حساب لذت

می برم، ولی باید اعتراف کنم که گروه فوق العاده ای داریم. آقای لواسانی و آقای یداللهی در

افزایش علاقه من به حسابرسی خیلی خیلی تاثیرگذار بوده اند. آقای لواسانی حرفهای

جالبی می زنه. مثلا میگه حسابرس مثل سایه است. نباید از حرکت حسابرس توی مسیر

عادی شرکت صاحبکار رد پایی باقی بمونه. یا اینکه مثلا در مورد اصلاح حساب میگه: یه استخر

آلوده و گل آلود رو در نظر بگیر که چند نفر مرتب از کنارش رد میشن و تیله های رنگی و

مختلفی رو توش پرت می کنند .  حسابرس باید این توانایی رو داشته باشه که  تا ته اون

استخر بره و تیله ها رو جمع کنه و هر کدوم رو سر جای خودش بذاره. 

 

البته من توی کار اولم شکوفا شدم و توانایی هام رو درک کردم. توانایی های خیلی زیادی که

از مقدارشون بی خبر بودم. فقط می دونستم که هستن ولی چقدرش رو نمی دونستم. نه

تنها باید دقیق و حساس به هرچیزی باشی، بلکه باید تمام جوانب و نگاه ها رو هم در همون

لحظه در نظر داشته باشی. تازه اینجا توی منطقه 7 که بزرگ و شلوغ بود، به قدرت روابط

اجتماعی ام پی بردم. البته نمی خوام بگم خیلی خفن ام. به هرحال هر کس به مدل خودش.

 

 یه همکاری داشتیم به نام آقای ناصری. مثلا روش روابط ایشون جوری بود که خانم رییس هم

که خیلی واسه خودش برو بیایی داشت و به هرکسی محل نمی ذاشت ، بدجوری به ایشون

علاقه مند شده بود.

حالا بذارین کمی از آقای ناصری براتون بگم. اولا که ایشون اومده بود گاه گاهی که می

خواست چیزی بپرسه یا موضوعی رو خدمتمون عرض کنه ، بجای اینکه مثلا بگه ببخشید . .

یا یه سوال می خواستم بپرسم . . می گفت : خوبی ی ی ؟؟!!! البته اصلا اصلا منظورش این

نبود که واقعا حالت خوبه یا نه! در واقع منظورش این بود که می خوام یه چیزی بگم و به

حرفم گوش بده!!!!

ایشون هم از کسانی بودن که علاقه و انگیزه شون به کار حسابرسی، من رو به بیشتر

دونستن و دقیق بودن و پیشرفت کردن توی حرفه ترغیب می کرد. ( از این بخش می گذریم

که در مجموع اعتقاد داشتن خانمها نمی تونن توی این رشته پیشرفت کنن ).

 آقای ناصری عشق عینک بود. یه عینک سبک و مستطیلی داشت و وقتی می ذاشت روی

چشمهاش خیلی قیافه اش حق به جانب ومثل رییس هامی شد.یه روز حدود ساعت 2 اینا بود

شاید هم 3 ، بعد از اینکه وضو گرفت و برگشت به اتاق ، گفت: " بچه ها ! عینکم رو ندیدین؟

نمی دونم کجا گذاشتمش." من گفتم یادم نمیاد از صبح عینکتون رو دیده باشم. گفت که حتما

عینکش همراهش بوده ولی ما دقت نکردیم. ما هم یه نیم ساعتی تمام اتاق 4 متری مون

روگشتیم. زیر پرونده ها ، پشت کامپیوترها ، روی میزها و حتی  توی جیبامون رو هم گشتیم.

ولی پیداش نکردیم.  آخرش بی خیال شدیم . ولی می دونید با لاخره کجا و کی پیدا شد؟ شب

وقتی رفته بود خونه!! چون اصلا اون روز بدون عینک اومده بود!!!! 

جالب تر این بود که آقای ناصری یکی از همکلاسی های دوره فوق لیسانس اش رو توی

منطقه پیدا کرده بود. آقای امیدی. من هم گاهی می دیدمشون. ولی از وقتی که بخاطر آقای

ناصری رفت و آمدشون به اتاق ما زیاد شد، ما شناختیمشون و روابط بیشتر شد و از اون هم

جالب تر این بود که اون هم حسابرس بود! البته ما بعدا فهمیدیم که ایشون یه برادر دوقلوی

همسان دارن و وقتی دیدیمشون علیرغم اینکه قابل تمییز بودن، بطرز عجیبی به هم شباهت

داشتن.

 

تقریبا توی منطقه 7 با همه کسانی که حتی گاهی می دیدمشون، رابطه مناسبی برقرار کرده

بودم. با خانمها که دوست هم شده بودم. با خانمهای بخش مالی ،  نفیسه ، زهره ، نرگس و

بنفشه.حتی خانم رییس. در واقع با نفیسه بیشتر از بقیه. البته هم من و هم اونها خیلی کار

داشتیم و فرصتی برای گپ زدن نبود. تنها شکوفه بود که بیشتر به ما سر می زد. اون هم

بخاطر اینکه کارآموز بود و محدودیت ها و نگرانی های بقیه رو نداشت. ولی اون خیلی زود

رفت . برای همیشه..... توی منطقه 20 هم سعی کردم همین کار رو بکنم. البته شرایط اونجا

کمی متفاوت بود. ولی یکی از خاطرات به یاد ماندنی منطقه 20 این بود که یکی از خدماتی

های اونجا که من اصلا هم باهاش برخوردی نداشته ام و حتی یک بار هم توی اتاق ما نیومده

بود ، هروقت روز که منو توی طبقه دوم یا راه پله میدید می گفت: سلام آبجی! خوبی آبجی!

 

خیلی بامزه بود. خیلی خیلی با مزه بود. اونجا کم موندم و فعلا هم دیگه اونجا نمیرم، تا ببینیم

حسابرسی ما رو به کجا می بره.

 

ولی می دونم وقتی کارم توی منطقه 7  تموم بشه خیلی خیلی دلم برای همه آدمهای اونجا

تنگ میشه. حتی برای آقای آبادگان (بابای محمد حسین) که هنوز هم بعد از 3 ماه به من

میگه شکلاتت کو!!!!

یه بار من و سمانه رفته بودیم بیرون. به کسی هم نگفته بودیم. از شانس ما همین آقای

آبادگان ما رو دیده بود. آخر وقت که داشت می رفت خونه ، اومد سرش رو چسبوند به شیشه

اتاق ما و گقت : شما دوتا سر ظهری اون بیرون  چیکار می کردین!!!!

البته ما بروی خودمون نیاوردیم فقط خندیدیم! ولی خداییش ضایع بود.

خاطره زیاده. از آدمهای اونجا و از روزهایی که اونجا بودیم. نمیشه همش رو یه جا نوشت.

تقریبا یکی از بهترین شانس های من توی این گروه سمانه است.  خیلی باهاش بهم خوش

می گذره و خیلی خیلی برام با ارزشه که دوست خودم همکارم شده. البته این هم جریان

داشت. سمانه من رو به آقای یداللهی معرفی کرد و شماره اش رو بهم داد. اون موقع خودش

جای دیگه ای سرکار می رفت. بعد چون اونها هنوز نیرو می خواستن ، به من گفتن دوستهام

رو بهشون معرفی کنم. من هم رسم رفاقت رو به جا آوردم و سمانه رو معرفی کردم . تقریبا

یک هفته بعد از رفتن خودم به اونجا. سمانه هم بعد از طی مراحل اولیه همکار خودم شد.

بیشترین وقتی که بهم خوش می گذشت وقتی بود که با هم می رفتیم پارک و بدمینتون بازی

می کردیم. البته همش خوش می گذره. وقتی با عجله داریم کار می کنیم. وقتی آخر وقت

میریم باهم و یه سیب زمینی میزنیم تو رگ. وقتی برام آهنگ لیلای نامجو رو میذاره. اولها

خیلی برنامه داشتیم. ولی خوب کار زیاد اصلا اجازه برنامه های متفرقه رو نمیده. یکی از

خصوصیات حسابرسی اینه: عجله. و همین عجله؛ هم استرس داره و هم حجم کار زیاد در

زمان کم، که نتیجه اش اضافه کاری اجباری است. چاره ای نیست دیگه . باز خدارو هزار هزار

بار شکر که سرپرستمون مهربان مطمئن و با سواد است و از هر نظر از گروهش حمایت می

کنه و حواسش هست که همکاری و دوستی بین بچه ها کاملا حفظ بشه.

و باز هم خدارو هزار هزار بار شکر که سمانه و آقای لواسانی همراهم هستند.

و خدا را سپاس و ستایش بی کران که مرا آنچه هستم آفریده. خدا را سپاس بی پایان برای

هر آنچه دارم و هر آنچه که ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:41  توسط لیلا عباسی دزفولی | 
واقعا خیلی زشت است که ادم وبلاگ داشته باشه ولی اپش نکنه...

واقعا به اینجور ادمها چی باید گفت؟ تازه هی هم به دوستهاش میگه به

وبلاگم سر بزنید!!

ادمی که صبح ساعت ۵.۳۰ بیدار میشه و میره سرکار تا ساعت ۷.۳۰ شب که

میرسه خونه وتازه باید یه سرکی به پایان نامه اش بزنه، زبانش رو بخونه، تارش رو

بزنه، دید و بازدیدش رو به جا بیاره ، به مهمونهاش برسه، کارهای اون روزش رو تحلیل

کنه و اگه وقت شد یه خرده به حرف دل مادر و برادرش گوش بده . . . چطور متوجه

نیست که باید وبلاگش رو هم آپ کنه!!!!!

شما فکر می کنید مجازات این آدم چیه؟؟

غرق توی کار حسابرسی شده ام. خیلی هیجان انگیز و جالبه . همکارهام رو دوست دارم. برای ادمهایی که دیگه نمی

بینمشون دل تنگ میشم. برای همکارهایی که رفتند. مثل شکوفه...

باورتون نمیشه کجای تهران رفته ام . . . تا حالا پام رو اونجا نذاشتم و شاید این کار

تموم بشه تا آخر عمرم ، باز هم پام رو اونجا نذارم.

خوب . . . من دیگه برم... کمی استراحت کنم. کمی تار بزنم . کمی زبان بخونم.

کمی پیش مامان اینا بشینم. به دوستم زنگ بزنم. لباسهام رو برای فردا آماده کنم.

برای امتحان زبان ثبت نام کنم . . . . .

ولش کن

اگه هیچ کدوم رو انجام ندم چی میشه ؟ ؟ ؟ 

اگه فقط برم و بخوابم .....  

نمی دونم .  امتحان می کنم

عاشق همه این کارهایی هستم که  دارم انجام میدم. فقط یک ساعت خواب بیشتر

می خوام .......

خدایا به خاطر همه چیزهایی که به ما دادی و به خاطر همه چیزهایی که به ما

ندادی ازت تشکر می کنم. خدایا عشق و امید را در قلب ما شعله ور کن و ما را با

بهترین بندگانت همنشین کن

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:44  توسط لیلا عباسی دزفولی | 
 

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

 

                                           می سپارم به تو از دست حسود چمنش

این کیه؟

اگه گفتین!!!

         

 

 این همون فرشته کوچکی است ، که از آسمان در آغوش ما فرود آمد . . .

(به قول شادی جون)

فرشته زیبا

جشن تولد پرنیان زیبا و نازنین بود. فکر کنم برای  این پست من کمتر حرف بزنم بهتر

باشه . . . عکسها رو تماشا کنید .

 

تولدت مبارک              تولدت مبارک        تولدت مبارک

 

 

وقتی که پرنیان به شمع ها  فوت می کنه . . .

 

 

وقتی که پرنیان با پا میره توی کیک!!!!

 

 

شاپرک زیبا در حال بریدن کیک . . .

 

 

شام . . . (جوجه تیغی)

 

 

 

فرشته کوچک در بین کادوهاش

 

 

نوازنده بزرگ . . .

 

 

 

آخر شب، پرنیان خسته پس از یک روز پر هیاهو . . .

 

 

 

صبح روز بعد

 

 

پرنیان و شیظنت هایش

 

 

خدانگهدار پرنیان زیبا . . . آرزوی همه ما سلامتی شادی و موفقیت توست.

 

 قلبت سرشار از عشق ، لبانت غرق در خنده و چشمانت سرشار از صداقت ،

غرور و شادی باد . . .

باورتون میشه که همین پرنیان کوچک با لاخره گفت : عمه!

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:48  توسط لیلا عباسی دزفولی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به سادگی بهار.. عاشق زندگی ، عاشق طبیعت عاشق کوه ..
در تکاپوی حضوری پررنگ تر ، در دنیایی که تنها لبخند ماه را به خاطر می سپارد :)

پیوندهای روزانه
موزیک تیتراژهای تلویزیونی
حافظ
به وبلاگ حقوقی و تخصصی وکالت خوش امدید
سیدعلی صالحی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
تازه های روز...
پزشکی کوهستان
گروه کوهنوردی تاریانااهواز
آوازهای کوه(مشولی)
خاطرات همنورد
دنیای معکوس ( شیوا)
نوشته جات(علی مهرابی)
نشاط کوهستان(ستوده)
کوهنوردان(کارکنان و اساتید دانشگاه تهران)
کوه-فلسفه (منصوری)
فریدون مشیری
کلماتی از یک کوهنورد(مرتضی)
آناپورنا
من کوه تنهایی( حامد حصاری)
کوهستان حقیقت
فدراسیون کوهنوردی
آپلود عکس
محمد نوریان بازوند( حسابداری)
دل شکسته تنها (مسعود)
بیداریه(مذهبی اجتماعی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM