![]() |
![]() |
|
| مهربان تر از نسیم، پرخروش تر از رود، مغرورتراز کوه |
|
واقعا خیلی زشت است که ادم وبلاگ داشته باشه ولی اپش نکنه...
واقعا به اینجور ادمها چی باید گفت؟ تازه هی هم به دوستهاش میگه به وبلاگم سر بزنید!! ادمی که صبح ساعت ۵.۳۰ بیدار میشه و میره سرکار تا ساعت ۷.۳۰ شب که میرسه خونه وتازه باید یه سرکی به پایان نامه اش بزنه، زبانش رو بخونه، تارش رو بزنه، دید و بازدیدش رو به جا بیاره ، به مهمونهاش برسه، کارهای اون روزش رو تحلیل کنه و اگه وقت شد یه خرده به حرف دل مادر و برادرش گوش بده . . . چطور متوجه نیست که باید وبلاگش رو هم آپ کنه!!!!! شما فکر می کنید مجازات این آدم چیه؟؟ غرق توی کار حسابرسی شده ام. خیلی هیجان انگیز و جالبه . همکارهام رو دوست دارم. برای ادمهایی که دیگه نمی بینمشون دل تنگ میشم. برای همکارهایی که رفتند. مثل شکوفه... باورتون نمیشه کجای تهران رفته ام . . . تا حالا پام رو اونجا نذاشتم و شاید این کار تموم بشه تا آخر عمرم ، باز هم پام رو اونجا نذارم. خوب . . . من دیگه برم... کمی استراحت کنم. کمی تار بزنم . کمی زبان بخونم. کمی پیش مامان اینا بشینم. به دوستم زنگ بزنم. لباسهام رو برای فردا آماده کنم. برای امتحان زبان ثبت نام کنم . . . . . ولش کن اگه هیچ کدوم رو انجام ندم چی میشه ؟ ؟ ؟ اگه فقط برم و بخوابم ..... نمی دونم . امتحان می کنم عاشق همه این کارهایی هستم که دارم انجام میدم. فقط یک ساعت خواب بیشتر می خوام ....... خدایا به خاطر همه چیزهایی که به ما دادی و به خاطر همه چیزهایی که به ما ندادی ازت تشکر می کنم. خدایا عشق و امید را در قلب ما شعله ور کن و ما را با بهترین بندگانت همنشین کن |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:44 توسط لیلا عباسی دزفولی |
|
|
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از دست حسود چمنش این کیه؟ اگه گفتین!!!
این همون فرشته کوچکی است ، که از آسمان در آغوش ما فرود آمد . . . (به قول شادی جون)
جشن تولد پرنیان زیبا و نازنین بود. فکر کنم برای این پست من کمتر حرف بزنم بهتر باشه . . . عکسها رو تماشا کنید .
تولدت مبارک
وقتی که پرنیان به شمع ها فوت می کنه . . .
وقتی که پرنیان با پا میره توی کیک!!!!
شاپرک زیبا در حال بریدن کیک . . .
شام . . . (جوجه تیغی)
فرشته کوچک در بین کادوهاش
نوازنده بزرگ . . .
آخر شب، پرنیان خسته پس از یک روز پر هیاهو . . .
صبح روز بعد
پرنیان و شیظنت هایش
خدانگهدار پرنیان زیبا . . . آرزوی همه ما سلامتی شادی و موفقیت توست.
قلبت سرشار از عشق ، لبانت غرق در خنده و چشمانت سرشار از صداقت ، غرور و شادی باد . . . باورتون میشه که همین پرنیان کوچک با لاخره گفت : عمه!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:48 توسط لیلا عباسی دزفولی |
|
|
یک بوسه باد به کجا می برد مرا ؟
برای کوه رفتن عشق کافی نیست، چیزی فراتر از عشق لازمه ؛ که نمی دونم چیه ولی فقط کوهنوردها اونو دارن |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:46 توسط لیلا عباسی دزفولی |
|
|
به نام خداوند بزرگ و مهربان تا اون روز موارد مختلفی پیش اومده بود و صدای غرولند مردم رو شنیده بودم. هنوز هم پیش میاد. صداهایی که حاکی از خشم آدمهایی است که اونجا میان و کارشون انجام نمیشه یا از نحوه انجامش راضی نیستن و حس می کنن که داره بهشون ستم میشه. ولی اون روز فرق می کرد. اول صدای نفرین یه پیرزن اومد. جاخورده بودم. چند لحظه ای توی خودم رفتم . خیلی ناراحت شده بودم. یه پیرزن با چادر مشکی که کنار پله ها ایستاده بود و قبل از اینکه بره، با صدای نه چندان بلند نفرین می کرد. اتاق ما کنار پله ها است و من به راحتی صدای حق به جانب و خاکستری اش رو می شنیدم. نمی دونم از چی ناراحت بود. قبلش هیچ صدای بحث و جدل یا دعوایی رو نشنیده بودم. با وقار و متانت سعی کرده بود کارش رو انجام بده و حالا هم با وقار و متانت نفرین می کرد. آدمها وقتی نفرین می کنند که هیچ کاری ازشون بر نمیاد و قلبشون از ظلم سنگین است. نادر ابراهیمی میگه " نفرین پیام آور درماندگی است." مادری که ورد زبونش دعا برای بچه های خودش و عزیزهای مردم است،چه چیزی ممکنه باعث بشه که برای خراب شدن اون ساختمون 5 طبقه دعا کنه . . . صدای آرومش، قلبم رو پر از آشوب کرده بود. تازه بعد از اون اتفاق دیگه ای هم افتاد. دو ساعتی گذشته بود . فکر کنم بعد از ناهار بود. صدای فریاد مردی همه رو سر جای خودشون میخکوب کرد. سرم رو بلند کردم. به آقای لواسانی نگاه کردم. اون هم شوکه شده بود. از سرجام بلند شدم و با احتیاط به بیرون از اتاق نگاه کردم. یک مرد قد بلند و چهار شونه ایستاده بود جلوی باجه ، دستهاش رو مشت کرده بود و محکم کنار خودش نگه داشته بود ، رنگ صورتش از خشم و هیجان سرخ شده بود و با تمام وجودش فریاد می کشید :
شهردااااااااااااااااااار..... شهرداااااااااااااااااااااااااار......... شهردار رو می خوام ....
همهمه بیرون قطع شده بود . هیچ کس جرات حرف زدن نداشت . حتی کسی تکون هم نمی خورد. دوباره صدای فریاد مرد بلند شد .... دیوارهای ساختمون 5 طبقه می لرزید . من هم بدجوری ترسیده بودم . به قدری ناراحت بودم که علی رغم اینکه نمی دونستم موضوع چیه ، ولی دیگه طاقت نداشتم حتی بهش نگاه کنم و رنگ پریده و چشمهای نگران مردی رو ببینم که برای حق خودش چاره ای جز فریاد کشیدن نداره . مردی که باید الان سر کار باشه و برای تامین زندگی اش تلاش کنه ، این وقت روز اونجا چه کاری ممکنه داشته باشه.
من شهردار رو می خوااااااااااااااام... شهردااااااااااااااااااااااااااااااار......
و.... و ..... و .....
چند دقیقه گذشت . . . شاید 2 دقیقه بیشتر نشد. ولی بقدری فضا سنگین بود که انگار حرکت زمان متوقف شده بود . . . . دیگه هر اتفاق دیگه ای می افتاد تعجب نمی کردم. مردی که اونطور فریاد می کشید ، هر کاری ازش بر می اومد . . .
تا اون موقع چنین چیزی ندیده بودم . دلم می خواست مامانم پیشم بود و منو بغل می کرد تا گریه کنم و به اندازه غم اون مرد اشک بریزم. غم مردی که تنها در تلاش برای گرفتن حقش بود . . . . مردی که یک ماه و نیم برای گرفتن پولش با پدر 85 ساله اش هر روز به اونجا اومده بود و بی نتیجه برگشته بود . مردی که تنها نگرانی اش ، تعهدش به خانواده اش بود و جرمش . . . . . . جرمش . . . . .
نمی دونم جرمش چی بود.... به چه جرمی محکوم به یک ماه و نیم بیکاری شده بود . . . . . .
چشمهام از اشک پر شده بود . سرم رو نمی تونستم بلند کنم. کز کرده بودم روی صندلی ... دلم می خواست می تونستم گوشهام رو هم مثل چشمهام ببندم و دیگه چیزی نشنوم. قلبم درد گرفته بود . فضا سنگین بود . همه جا مه آلود و تاریک بود . . .
احساس می کردم توی دهن اژدها هستم و آدمها، طعمه های اژدها هستند که زیر دندون هاش له می شن. خیلی به سختی اون روز گذشت. تا دو سه ساعت بعدش هنوز حا لم جا نیومده بود و شب خیلی به سختی به خواب رفتم. هنوز هم وقتی یادم میاد قلبم از غصه پر میشه . نه می تونم فراموشش کنم و نه می تونم بهش فکر کنم.
یادمه یه وقتی فرید نوشته بود : بیایید به درد کشیدن انسانها عادت نکنیم. دلم نمی خواد هیچ وقت به غم مردم عادت کنم. به اندوه قلب آدمهایی از جنس من . . . .
مرداد 88 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:24 توسط لیلا عباسی دزفولی |
|
|
سپاس خدای بزرگ و بلندمرتبه را که عشق را در وجود ما به ودیعه گذاشت.
بالاخره دفاع کردم. ولی با چه ماجرایی!!!! سر فرصت تعریف می کنم. امشب می خوام راحت بخوابم. راحت راحت شب بخیر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:17 توسط لیلا عباسی دزفولی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به سادگی بهار.. عاشق زندگی ، عاشق طبیعت عاشق کوه ..
در تکاپوی حضوری پررنگ تر ، در دنیایی که تنها لبخند ماه را به خاطر می سپارد :) |
| پیوندهای روزانه |
|
موزیک تیتراژهای تلویزیونی حافظ به وبلاگ حقوقی و تخصصی وکالت خوش امدید سیدعلی صالحی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|