![]() |
![]() |
|
| مهربان تر از نسیم، پرخروش تر از رود، مغرورتراز کوه |
|
رویای رنگین سبلان
کوهها پرغرورترین آفریده خداوند هستند و آسمان تجلی حضورش... آسمان لاجوردی بود و بیکران ..و من چقدر بالا بودم . همیشه از بلندی لذت می بردم . همیشه بودن روی قله کوه ، جایی که از همه جاهای دیگر اطرافش بلندتر است مرا به وجد می آورد . یادمه بار اولی که رفتم قله توچال ، خیلی ناگهانی بود. تمام هفته قبلش به طرز عجیبی دلم می خواست برم روی قله دنیا وایسم و از اون بالا به سرزمین زیر پام نگاه کنم ، به کره ای که می چرخید و آدمهایی که روی اون حرکت می کردند . ولی هنوز مطمئن نبودم که می تونم اونقدر برم بالا یا نه ؟ بچه ها اون هفته می خواستند برند دره کارا ؛ ولی من و رویا دوتایی راه افتادیم سمت دربند ... خیلی اتفاقی یکی از بچه های ایران خودرو رو دیدیم و با اون تا قله رفتیم . چقدر لذت بخش بود . آنروز به دیدن آسمان رفتم ، به یمن حضور ما بی هیچ چشم داشتی می درخشید .. و قله .... جایی که وقتی می ایستی تا انتهای ظرفیت چشمات، بلندتر از اونجا دیگه چیزی نیست ... برنامه سبلان ناگهانی نبود ، ولی هرچقدر هم پیش وجدان خودت بدونی که می تونی بری قله ؛ نمی دونم چرا عظمت کوه اجازه نمیده با اطمینان بگی پا روی قله اش میذاری . . با صعود بر قله ، با غلبه بر غرور بی پایان کوه ، باز هم یکبار دیگه می تونی زیر آسمون آبی فریاد بکشی: خدایا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا مرسی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی . . . سلطان ساوالان مغرور و بی اعتنا سر بر آسمان بود .. شیب آخر وقتی به بالا نگاه می کردم و سنگ محراب رو می دیدم ؛ یه چیزی توی قلبم ندای ادامه حرکت می داد .. یه چیزی از جنس بلور .. از جنس خدا ؛ می گفت ادامه بده .. و ادامه دادم تا به قله رسیدم ... آسمان زیرپایم بود ، ابرها متلاطم بودند و بی پروا حرکت می کردند ، آزاد و رها . چقدر آسمان صبور است که این ابرهای رها از هر بند را بر خود پذیرفته است . دلم می خواد به اندازه آسمان صبور باشم و به اندازه ابرها رها...... رو به خدای بالای سرم کردم که در قلبم می تپید ، و در دلم طوری فریاد کشیدم که طنین صدایم در کوه پیچید،ابرها پراکنده شدند و لحظه ای از حرکت باز ایستادند ، بر من خیره شدند ؛ من لبخند زدم ، در چشمانم برق آسمان می درخشید .. فرید رو در آغوش کشیدم که تمام این زیبایی ها و این رویای رنگین را مدیون لطف او بودم . برادر مهربانم که از او بسیار آموخته ام که هر چه گفته و می گوید مهر اوست و صداقت گفتار و پاکی دلش قابل ستایش است ... و با او عمق حضور داداش رو احساس می کنم . دریاچه سبلان . . . اشک توی چشمام حلقه زده بود ، تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که بایستم و با تمام وجودم بر زیبایی بی پایان طبیعتش سجده کنم . . . . . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:27 توسط لیلا عباسی دزفولی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به سادگی بهار.. عاشق زندگی ، عاشق طبیعت عاشق کوه ..
در تکاپوی حضوری پررنگ تر ، در دنیایی که تنها لبخند ماه را به خاطر می سپارد :) |
| پیوندهای روزانه |
|
موزیک تیتراژهای تلویزیونی حافظ به وبلاگ حقوقی و تخصصی وکالت خوش امدید سیدعلی صالحی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|