تبليغاتX
دخترآسمان
مهربان تر از نسیم، پرخروش تر از رود، مغرورتراز کوه

 

رویای رنگین سبلان

 

من و داداش فرید (با کلاه اقا بابک!) کنار دریاچه 

 

          داداش فرید

 

 

کوهها پرغرورترین آفریده خداوند هستند و آسمان تجلی حضورش...

آسمان لاجوردی بود و بیکران ..و من چقدر بالا بودم . همیشه از بلندی لذت می بردم . همیشه بودن روی قله کوه ، جایی که از همه جاهای دیگر اطرافش بلندتر است مرا به وجد می آورد .

یادمه بار اولی که رفتم قله توچال ، خیلی ناگهانی بود. تمام هفته قبلش به طرز عجیبی دلم می خواست برم روی قله دنیا وایسم و از اون بالا به سرزمین زیر پام نگاه کنم ، به کره ای که می چرخید و آدمهایی که روی اون حرکت می کردند .

ولی هنوز مطمئن نبودم که می تونم اونقدر برم بالا یا نه ؟ بچه ها اون هفته  می خواستند برند دره کارا ؛ ولی من و رویا دوتایی راه افتادیم سمت دربند ... خیلی اتفاقی یکی از بچه های ایران خودرو رو دیدیم و با اون تا قله رفتیم .

چقدر لذت بخش بود . آنروز به دیدن آسمان رفتم ، به یمن حضور ما بی هیچ چشم داشتی می درخشید ..

و قله .... جایی که وقتی می ایستی تا انتهای ظرفیت چشمات، بلندتر از اونجا دیگه چیزی نیست ...

برنامه سبلان ناگهانی نبود ، ولی هرچقدر هم پیش وجدان خودت بدونی که  می تونی بری قله ؛ نمی دونم چرا عظمت کوه اجازه نمیده با اطمینان بگی پا روی قله اش میذاری . .  با صعود بر قله ، با غلبه بر غرور بی پایان کوه ، باز هم یکبار دیگه می تونی زیر آسمون آبی فریاد بکشی:

خدایا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا  مرسی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی . . .  

سلطان ساوالان مغرور و بی اعتنا سر بر آسمان بود .. شیب آخر وقتی به بالا نگاه می کردم و سنگ محراب رو می دیدم ؛ یه چیزی توی قلبم ندای ادامه حرکت می داد .. یه چیزی از جنس بلور .. از جنس خدا ؛ می گفت ادامه بده ..

و ادامه دادم تا به قله رسیدم ... آسمان زیرپایم بود ، ابرها متلاطم بودند و بی پروا حرکت می کردند ، آزاد و رها . چقدر آسمان صبور است که این ابرهای رها از هر بند را بر خود پذیرفته است . دلم می خواد به اندازه آسمان صبور باشم و به اندازه ابرها رها......

رو به خدای بالای سرم کردم که در قلبم می تپید ،  و در دلم طوری فریاد کشیدم که طنین صدایم در کوه پیچید،ابرها پراکنده شدند و لحظه ای از حرکت باز ایستادند ، بر من خیره شدند ؛ من لبخند زدم ، در چشمانم برق آسمان می درخشید ..

فرید رو در آغوش کشیدم که تمام این زیبایی ها و این رویای رنگین را مدیون  لطف او بودم . برادر مهربانم که از او بسیار آموخته ام که هر چه گفته و می گوید مهر اوست  و صداقت گفتار و پاکی دلش قابل ستایش است ... و  با او عمق حضور داداش رو احساس می کنم .

 دریاچه سبلان . . . اشک توی چشمام حلقه زده بود ، تنها کاری که   می تونستم بکنم این بود که بایستم و با تمام وجودم  بر زیبایی بی پایان طبیعتش سجده کنم . . . . . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:27  توسط لیلا عباسی دزفولی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به سادگی بهار.. عاشق زندگی ، عاشق طبیعت عاشق کوه ..
در تکاپوی حضوری پررنگ تر ، در دنیایی که تنها لبخند ماه را به خاطر می سپارد :)

پیوندهای روزانه
موزیک تیتراژهای تلویزیونی
حافظ
به وبلاگ حقوقی و تخصصی وکالت خوش امدید
سیدعلی صالحی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
تازه های روز...
پزشکی کوهستان
گروه کوهنوردی تاریانااهواز
آوازهای کوه(مشولی)
خاطرات همنورد
دنیای معکوس ( شیوا)
نوشته جات(علی مهرابی)
نشاط کوهستان(ستوده)
کوهنوردان(کارکنان و اساتید دانشگاه تهران)
کوه-فلسفه (منصوری)
فریدون مشیری
کلماتی از یک کوهنورد(مرتضی)
آناپورنا
من کوه تنهایی( حامد حصاری)
کوهستان حقیقت
فدراسیون کوهنوردی
آپلود عکس
محمد نوریان بازوند( حسابداری)
دل شکسته تنها (مسعود)
بیداریه(مذهبی اجتماعی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM