![]() |
![]() |
|
| مهربان تر از نسیم، پرخروش تر از رود، مغرورتراز کوه |
|
به نام خداوند بزرگ و مهربان تا اون روز موارد مختلفی پیش اومده بود و صدای غرولند مردم رو شنیده بودم. هنوز هم پیش میاد. صداهایی که حاکی از خشم آدمهایی است که اونجا میان و کارشون انجام نمیشه یا از نحوه انجامش راضی نیستن و حس می کنن که داره بهشون ستم میشه. ولی اون روز فرق می کرد. اول صدای نفرین یه پیرزن اومد. جاخورده بودم. چند لحظه ای توی خودم رفتم . خیلی ناراحت شده بودم. یه پیرزن با چادر مشکی که کنار پله ها ایستاده بود و قبل از اینکه بره، با صدای نه چندان بلند نفرین می کرد. اتاق ما کنار پله ها است و من به راحتی صدای حق به جانب و خاکستری اش رو می شنیدم. نمی دونم از چی ناراحت بود. قبلش هیچ صدای بحث و جدل یا دعوایی رو نشنیده بودم. با وقار و متانت سعی کرده بود کارش رو انجام بده و حالا هم با وقار و متانت نفرین می کرد. آدمها وقتی نفرین می کنند که هیچ کاری ازشون بر نمیاد و قلبشون از ظلم سنگین است. نادر ابراهیمی میگه " نفرین پیام آور درماندگی است." مادری که ورد زبونش دعا برای بچه های خودش و عزیزهای مردم است،چه چیزی ممکنه باعث بشه که برای خراب شدن اون ساختمون 5 طبقه دعا کنه . . . صدای آرومش، قلبم رو پر از آشوب کرده بود. تازه بعد از اون اتفاق دیگه ای هم افتاد. دو ساعتی گذشته بود . فکر کنم بعد از ناهار بود. صدای فریاد مردی همه رو سر جای خودشون میخکوب کرد. سرم رو بلند کردم. به آقای لواسانی نگاه کردم. اون هم شوکه شده بود. از سرجام بلند شدم و با احتیاط به بیرون از اتاق نگاه کردم. یک مرد قد بلند و چهار شونه ایستاده بود جلوی باجه ، دستهاش رو مشت کرده بود و محکم کنار خودش نگه داشته بود ، رنگ صورتش از خشم و هیجان سرخ شده بود و با تمام وجودش فریاد می کشید :
شهردااااااااااااااااااار..... شهرداااااااااااااااااااااااااار......... شهردار رو می خوام ....
همهمه بیرون قطع شده بود . هیچ کس جرات حرف زدن نداشت . حتی کسی تکون هم نمی خورد. دوباره صدای فریاد مرد بلند شد .... دیوارهای ساختمون 5 طبقه می لرزید . من هم بدجوری ترسیده بودم . به قدری ناراحت بودم که علی رغم اینکه نمی دونستم موضوع چیه ، ولی دیگه طاقت نداشتم حتی بهش نگاه کنم و رنگ پریده و چشمهای نگران مردی رو ببینم که برای حق خودش چاره ای جز فریاد کشیدن نداره . مردی که باید الان سر کار باشه و برای تامین زندگی اش تلاش کنه ، این وقت روز اونجا چه کاری ممکنه داشته باشه.
من شهردار رو می خوااااااااااااااام... شهردااااااااااااااااااااااااااااااار......
و.... و ..... و .....
چند دقیقه گذشت . . . شاید 2 دقیقه بیشتر نشد. ولی بقدری فضا سنگین بود که انگار حرکت زمان متوقف شده بود . . . . دیگه هر اتفاق دیگه ای می افتاد تعجب نمی کردم. مردی که اونطور فریاد می کشید ، هر کاری ازش بر می اومد . . .
تا اون موقع چنین چیزی ندیده بودم . دلم می خواست مامانم پیشم بود و منو بغل می کرد تا گریه کنم و به اندازه غم اون مرد اشک بریزم. غم مردی که تنها در تلاش برای گرفتن حقش بود . . . . مردی که یک ماه و نیم برای گرفتن پولش با پدر 85 ساله اش هر روز به اونجا اومده بود و بی نتیجه برگشته بود . مردی که تنها نگرانی اش ، تعهدش به خانواده اش بود و جرمش . . . . . . جرمش . . . . .
نمی دونم جرمش چی بود.... به چه جرمی محکوم به یک ماه و نیم بیکاری شده بود . . . . . .
چشمهام از اشک پر شده بود . سرم رو نمی تونستم بلند کنم. کز کرده بودم روی صندلی ... دلم می خواست می تونستم گوشهام رو هم مثل چشمهام ببندم و دیگه چیزی نشنوم. قلبم درد گرفته بود . فضا سنگین بود . همه جا مه آلود و تاریک بود . . .
احساس می کردم توی دهن اژدها هستم و آدمها، طعمه های اژدها هستند که زیر دندون هاش له می شن. خیلی به سختی اون روز گذشت. تا دو سه ساعت بعدش هنوز حا لم جا نیومده بود و شب خیلی به سختی به خواب رفتم. هنوز هم وقتی یادم میاد قلبم از غصه پر میشه . نه می تونم فراموشش کنم و نه می تونم بهش فکر کنم.
یادمه یه وقتی فرید نوشته بود : بیایید به درد کشیدن انسانها عادت نکنیم. دلم نمی خواد هیچ وقت به غم مردم عادت کنم. به اندوه قلب آدمهایی از جنس من . . . .
مرداد 88 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:24 توسط لیلا عباسی دزفولی |
|
|
سپاس خدای بزرگ و بلندمرتبه را که عشق را در وجود ما به ودیعه گذاشت.
بالاخره دفاع کردم. ولی با چه ماجرایی!!!! سر فرصت تعریف می کنم. امشب می خوام راحت بخوابم. راحت راحت شب بخیر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:17 توسط لیلا عباسی دزفولی |
|
|
یا نور النور یا منور النور یا مدبر النور یا مقدر النور یا نور کل نور یا نورا قبل کل نور یا نورا بعد کل نور یا نورا فوق کل نور یا نورا لیس کمثله نور اى نور روشنىها ، اى روشنى بخش نورها، اى آفريننده نور، اى نظام بخشنده نور، اى اندازه بخشنده نورها، اى روشنى هر نور اى نور پيش از وجود هر نور ،اى نور بعد از هر نور، اى نور فوق هر نور ،اى نورى كه بمانند او نورى نيست. یعنی فردا شب این موقع از راه میرسه؟؟؟ وقتی که نتیجه سه سال تلاشم رو می بینم .... وقتی که بعد از ۷ ماه کار کردن ، از پایان نامه ام دفاع می کنم.. خدای بزرگ و بلندمرتبه من ... سپاس و ستایش تورا که مرا در خانواده ای قرار دادی که تنها دغدغه شان تلاش و موفقیت من است و از هیچ کوششی برای شاد کردن من دریغ نکردند. خدای آسمانها و زمین به من قدرت بده تا بنده کوچک و مهربانی برای تو باشم و بتوانم همراه و همدم بندگان تو باشم. خداوند زیبا و بزرگ من مرا با بهترین بندگان خودت که دوستشان میداری ، همنشین کن. خدای کوهها و دریاها غرور کوهها را به من ارزانی کن و عشق و شادی قلبم را به من ببخش و مهرت را در دلم افزون کن . خدایا چنان صبر و آرامشی به من ببخش که اقیانوسها در برابرش سر تسلیم فرود آورند. بارالها صداقت ماه را در چشمانم شعله ور کن . خداوندا به من قدرت بده تا زیبایی های تورا و طبیعت بی پایان تو را ببینم . خداوندا عشق را در ذره ذره وجود ما روز افزون کن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:40 توسط لیلا عباسی دزفولی |
|
|
الهی ! موجود عارفانی ،آرزوی دل مشتاقانی ، مذکور زبان مداحانی ، چونت نستایم که شاد کننده دل بندگانی، چونت دوست ندارم که عیش جانی؟
پرنیان زیبای من یک ساله شد
تولدت مبارک . سپاس تو را که در این جهانی .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:48 توسط لیلا عباسی دزفولی |
|
|
بخش اول
به نام خداوند بزرگ و مهربان چند وقتی بود که دیگه دلم می خواست برم سرکار. هرروز صبح که از خواب بیدار می شدم می گفتم خدایا دیگه کی میرم سرکار؟؟؟ ده ماهی بود که بخاطر کارهای پایان نامه ام کار رو تعطیل کرده بودم. اولش حسابی استراحت کردم ، ولی دیگه بس بود. بعد هم که پایان نامه رو جمع کردم. (البته جمع کردن پایان نامه داستان هفتاد من کاغذه ، که توی یه فرصت دیگه درباره اش حرف می زنم اون روز سمانه زنگ زد و گفت که یه جایی کار هست ، میری؟ ازش پرسیدم که چه کاریه و کی معرفی اش کرده و آیا مطمئن هست یا نه؟ بهم اطمینان خاطر داد و یه شماره هم داد که هماهنگ کنم. سمانه ورودی 81 دانشگاه خودمون بود. از همون موقع ها می شناسمش . یادم نمیاد اولین بار چطور با هم آشنا شدیم. فقط یادمه که شماره اش توی گوشی ام بود و حتی نمی دونستم شماره کیه و کی ازش گرفتمش. بعد یواش یواش بیشتر آشنا شدیم و با هم کوه رفتیم. توی کوه آدمها خوب خودشون رو نشون میدن. با دو سه بار کوه رفتن می تونی بفهمی که چقدر به شیوه زندگی تو نزدیک هستن. مثلا معلوم شد که سمانه دختر خوبیه و البته یکی از ویژگی هاش اینه که خواب صبحش رو با هیچی عوض نمی کنه ،حتی با کوه رفتن! دو سه روز بعدش زنگ زد و گفت همین الان با این شماره تماس بگیر . من هم زنگ زدم و برای یک ساعت بعدش قرار مصاحبه گذاشتم . سریع آماده شدم و راه افتادم. توی تاکسی بودم وبه هفته قبلش فکر می کردم. به پیشنهاد یه کاردیگه توی جاده کرج، که بخاطر دور بودن مسیر قبول نکرده بودم . به شرکت دیگه ای که مصاحبه رفته بودم و علیرغم اینکه جای بزرگی بود ، و حدود دو ساعت هم مصاحبه طول کشید، ولی اصلا از مصاحبه کننده اش خوشم نیومد. البته از شیوه مصاحبه هم خوشم نیومد. در مجموع احساس خوبی نداشتم. انگار اصلا متوجه توانایی های من و تلاشی که تا حالا برای زندگی ام و تحصیلاتم کرده ام ، نبودند. به خودم گفتم فقط جایی کار می کنم که ارزش من رو بدونند. زندگی هدیه گرانقدر خداوند است آقای دکتر عرب مازار خلاصه رفتم به آدرسی که داشتم. وارد یه سالن بزرگ شدم ، با حداقل 10 تا میز و صندلی که روی هر کدومشون هم یک کامپیوتر بود، و دور تا دور سالن چیده شده بودند. خیلی شلوغ و درهم برهم بود. سرو صدا زیاد بود و آدمها همش در رفت و آمد بودند. جای وحشتناکی بود. اصلا دلم نمی خواست که چنین جایی کار کنم. دوست دارم یه اتاق دنج داشته باشم. یه محیط شخصی. پیش خودم فکر کردم که عمرا نمی تونم حتی یه روز هم توی این سالن ، پشت یکی از این میزها کار کنم. البته مصاحبه جور دیگه ای پیش رفت. تقریبا موندنی شدم. علاوه بر اون جایی که من برای مصاحبه رفتم یه اتاق، اتاق که نه ! اتاق نما بود! یه راهرو که ۴ تا در داشت یواش یواش با پرسنل اونجا آشنا شدم و سعی کردم یه رابطه منطقی و محترمانه باشون برقرار کنم. تا امروز که تقریبا 35 روز از اولین روز کاری من می گذره ، اگرچه روزهایی بوده که از احساس غم ارباب رجوع ، قلبم به درد اومده ؛ ولی خیلی روزهای خوب و پرباری هم داشتم که سعی کردم از توانایی هام ( کاملا به شکل چند جانبه ( توضیحات اضافی بعدا)) ، توی کارم استفاده کنم. در واقع به همین دلیل هم خیلی ازم انرژی می گیره . مخصوصا روزهای اول. الان برنامه ام مرتب شده و بعد از رسیدن به خونه ، قبل از خواب ، یک ساعتی هم به کارهای دیگه ام میرسم. مثل تار زدن ویا نوشتن خاطرات محل کار جدیدم. یعنی دقیقا همین چیزی که الان خوندی و تموم شد، ولی هنوز هم ادامه داره .... روز و روزگار بر شما خوش باد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:31 توسط لیلا عباسی دزفولی |
|
|
Wait for my memories of new workplace
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:2 توسط لیلا عباسی دزفولی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به سادگی بهار.. عاشق زندگی ، عاشق طبیعت عاشق کوه ..
در تکاپوی حضوری پررنگ تر ، در دنیایی که تنها لبخند ماه را به خاطر می سپارد :) |
| پیوندهای روزانه |
|
موزیک تیتراژهای تلویزیونی حافظ به وبلاگ حقوقی و تخصصی وکالت خوش امدید سیدعلی صالحی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|