![]() |
![]() |
|
| مهربان تر از نسیم، پرخروش تر از رود، مغرورتراز کوه |
|
بارالها! سپاس و ستایش سزاوار توست که پروردگار جهانیان هستی . از اینکه یه بار دیگه می خواستم با فرید برم کوه ، خیلی خوشحال و هیجان زده بودم . با آقای خاکسار هماهنگ کردم و بلیط اتوبوس به مقصد کرمانشاه گرفتم . آخرین بار، با فرید رفته بودم سبلان و این بار یه جای متفاوت می خواستیم بریم . جایی که هرجایی نیست . جایی که جای هرکسی نیست ؛ کوه پروا ... در مورد غار پروا زیاد شنیده بودم ولی در مورد کوه پروا چیز زیادی نمی دونستم . راستش زیاد هم پیگیر نشدم، وسایلم رو جمع کردم و سعی کردم کوله سبکی ببندم و تقریبا ساعت 10 شب با محسن و آقای خاکسار توی پارک سوار بیهقی بودم . بلیط مون ساعت 10.30 بود و تقریبا 10.35 حرکت کردیم . به همراه آقای خاکسار که بسیار محترم و دوست داشتنی است ، رفتیم که به بچه ها بپیوندیم. من زیاد اتوبوس سوار نشده ام ولی با این اتوبوسها علیرغم خفن بودنشون دوتا مشکل دارم: اول اینکه فرقی نمی کنه که چه ساعتی سوار بشی، حتی اگه 11 شب هم حرکت کنه ، تا ساعت 1 شب فیلم پخش می کنه!! و اصلا فکر نمی کنه که شاید این آدمهایی که اینجان می خوان استراحت کنن و صدای بلند فیلم مزاحمشون میشه. دوم : که از اولی هم مهمتره اینه که یه نفر دیگه تصمیم می گیره که تو چه ساعتی و کجا باید بری دستشویی!!!! حدود 7 صبح رسیدیم کرمانشاه . توی راه به این فکر می کردم که "لیلا چند سال دیگه شوق دیدن پرنیان است که تو رو به کوه می کشونه و تمام مسیر به این فکر می کنی که چه لذتی داره که پرنیان اومده .
آقای خاکسار ماشین گرفتند و رفتیم توی اون میدونی که توش اسب بود! بچه ها زودتر رسیده بودند، کمی بیرون از اتوبوس استراحت کرده بودند و بعضی ها داشتند صبحانه می خوردند . فرید سرپرست برنامه بود . سوار اتوبوس شدیم و کمی بعد راهنما رو سوار کردیم: آقای آزاد امیری که براستی نام آزادش گویای آزادی واقعی او از هر بند بود ؛ و آقای نظری که خیلی به ما لطف کردندو آخر برنامه هم منو رسوندند ترمینال و خیلی شرمنده شدم که اونقدر اصرار کردند که برم خونشون و حتی گفتند که اگه منو اونجا بذارن انگار دختر خودشون رو جا گذاشتندو خلاصه خیلی زحمت کشیدن.
اول رفتیم طاق بستان . پیاده شدیم و سرپرست اجازه دادند یه گشتی بزنیم و گفتند که هرکس دیر بیاد ، جا می مونه. بچه ها رفتند ، من هم با فروغ و مهری رفتیم و چند تا عکس گرفتیم و زود برگشتیم و با اتوبوس رفتیم پای کوه . آقای طاهری جلودار بود و آقای یغمایی عقب دار. حدود 37 نفر بودیم که 6 تا خانم و بقیه آقابودند. حرکت به سمت چشمه تقریبا 11 ظهر بود . هوا گرم بود و کوله هامون سنگین و البته باید خستگی و کم خوابی شب قبل رو هم بهش اضافه کنیم. در مورد اینکه ناهار بخوریم بعد راه بیفتیم هم نظراتی بود ولی آخرش همون 11 حرکت کردیم و من این برنامه رو خیلی بیشتر ترجیح میدادم . چون تا تاریکی هوا 8 ، 9 ساعت زمان بود و میشد بدون عجله و با حوصله به مسیر ادامه بدیم . بچه ها از کوله های سنگین شاکی بودن و گرمای هوا اذیت می کرد . من کوله ام حدود 15 کیلو بود . تازه زحمت چادر رو هم فرید می کشید ، بدون هیچ منت یا توضیحی و یا حتی اینکه بخواد قسمتی از مسیر رو من ببرمش. هر چی بالاتر می رفتیم زیر پامون قشنگ تر میشد . دشت ،درخت های پراکنده و گندمزار .... گاه گاهی فقط می ایستادیم و به زیبایی مسیری که طی کرده بودیم نگاه می کردیم و لذت می بردیم. با حوصله و با استراحت حرکت می کردیم . حتی یه جایی که سرپناهی مثل دیواره غار داشت یک ساعتی نشستیم تا از گرمای هوا فرار کنیم . آقای رادمنش کفش نو خریده بود .
خداوند واقعا زبان گویا و شیرینی بهش داده والحق والانصاف خودش هم خوب ازش استفاده می کنه ، برای اینکه برای همراهانش لحظه های به یاد ماندنی رو رقم بزنه . خداییش اونجا تنها جایی بود که من در مورد پایان نامه ام حرف زدم ، خدا نکنه هیچ وقت گرفتار پایان نامه بشین ولی اگه تجربه اش رو داشته باشین ، می تونید درک کنید که چی می کشم ، ولی تا آخر روز جمعه عصر به محض اینکه دانیال منو می دید ، می گفت : از پایان نامه ات چه خبر؟ بالاخره چیکارش کردی؟؟؟؟!!!!!!
توی مسیر هرجا که از آزاد می پرسیدیم که چقدر راه مونده ؟ می گفت ده دقیقه. نیم ساعت بعد دوباره می پرسیدیم ، باز می گفت : ده دقیقه!!! حدود 3 عصر بالاخره ده دقیقه تموم شد و رسیدیم چشمه . یه دشت بود با یه چشمه کم آب و یه خانواده عشایر که سمت چپ دشت توی یه اطاق سنگ چین زندگی می کردند و مرغ و خروس و چندتایی الاغ داشتند. علیرغم اینکه گرما رو خوردیم ولی این ارزش رو داشت که توی روشنایی هوا رسیدیم . با حوصله چادر زدیم ، غذا خوردیم و گشتی اطراف زدیم. خیلی خیلی بهتر از این بود که توی خنکی هوا با استرس نزدیک شدن به تاریکی ، حرکت می کردیم. توی دشت درخت نبود ، توی آسمون هم ابر نبود ، بچه ها در پناه سایه چادرها کمی استراحت کردند . آزاد هم برامون چایی آورد و رسم مهمان نوازی رو خیلی خوب به جا آورد . چایی با گل بابونه . خیلی معطر و خوش طعم بود . بچه ها چایی کوهی چیدند . بنفش بود . خوشبو هم بود . البته فرصتی پیش نیومد که من ازش بچشم. در مورد مزه اش باید از اونها که خورده اند ، پرسید.
فریداز اون خانواده عشایر یه بطری دوغ گرفت. خیلی خوشمزه بود وخیلی چسبید . توی اون هوای گرم و آفتاب داغ هیچی بهتر از یه لیوان دوغ خنک دمای بدن رو پایین نمی آورد. ساعت 7 جلسه بود. فرید خیلی توضیح داد که مسیر فردا سنگین و طولانی است . 5 ساعت تا قله و حدود 3.30 ساعت هم برگشت تا چشمه ، و تازه از اون به بعد حرکت به سمت اتوبوس. گفت که ساعت 3 صبح حرکت می کنیم و هرچادری رو فقط یه بار صدامی کنم اگه بیدار نشدند، یعنی نمی خوان بیان. زود همه بخوابند و کوله حمله و کوله فرداشون رو قبل از خواب آماده کنند.صبح فقط کفش بپوشند! خوشم می اومد که خیلی خیلی جدی حرف می زد. حالت عادی گرم و صمیمی و خوش مشرب است و حالا که سرپرست بود در مورد برنامه با کسی شوخی نداشت . پیشنهادات همه رو با احترام و اشتیاق گوش می داد و نظرش رو می گفت. حواسش به همه بود . ولی واقعا هم جدی بود . البته برنامه به این سنگینی اگر یه سرپرست قاطع و محکم نداشته باشه همه کلافه و خسته میشن و خیلی طولانی می شه. آقای امیرناصری هم به عنوان سرپرست بچه هایی که نمی خواستند برن قله معرفی شد وقرار شد قبل از اینکه ما برگردیم چادرها رو جمع کنند که ما وقتی رسیدیم چشمه ، آبگیری کنیم و سریع راه بیفتیم که از زمان بهتر استفاده کرده باشیم. سوپ هوگوچاوز غروب شده بود . آقای رادمنش نیم ساعتی بود که سرگرم درست کردن سوپ بود . یه قابلمه روی گاز گذاشته بود و نشسته بود کنارش و مرتب همش می زد تا آماده شد. چندتا کاسه داد به بچه ها و خوردند. فرید کنارش نشسته بود . من هم قبلش خوراک بادمجان که خیلی دوست داشتم خورده بودم که تقریبا نصفش هم مونده بود. گذاشته بودم کنار سنگ که اگه قبل از خواب گشنه ام شد ، بخورمش. آقای رادمنش گفت :بیا سوپ بخور. گفتم: مرسی غذا خورده ام . گفت قوطی کنسروت رو بیار ، سوپ بذاریم توش بدیم به بچه ها. قوطی رو بهش دادم . فرید و آقای رادمنش یه خرده به هم نگاه نگاه کردند و آخرش فرید گفت :خوب این رو هم بریز توش! نفر دوم دکتر عصاره بود، دوتاکنسرو داد به آقای رادمنش که براش گرم کنه. برنج و یه جور خورشت بود. اونها رو هم ریختند توی قابلمه ! فروغ هم اومده بود و خداییش خیلی برای این سوپ زحمت کشید. خلاصه هرکی می اومد، کنسرو شامش رو می ریختند توی قابلمه . آخر سر هم فرید یه خرده نون ریخت توش که " مایه دار بشه" !!! اسمش هم شد سوپ هوگوچاوز . خیلی خوش گذشت . کلی خندیدیم. همه خوشحال و خندون می اومدن که یه خرده سوپ گیرشون بیاد . واقعا لذیذ شده بود. فرداش هم آقای رادمنش می گفت اینکه بچه ها اینقدر سریع میان بالا فقط بخاطر سوپ دیروز بوده و البته با فروغ هم بر سر حق امتیازش همش بحث می کردند. قبل از 9 فرید که خیلی خسته بود، رفت خوابید . من و دانیال هم رفتیم خوابیدیم. نیمه های شب بود، شاید حدود 1 نیمه شب. با صدای الاغها از خواب پریدم . عصر بچه ها خیلی به الاغها خندیده بودند. مخصوصا میلاد که خیلی هم بامزه بود . نمی دونم الاغها کی می خوابند . شاید اصلا نمی خوابند. هرکاری می کردم نمی تونستم بخوابم. فرید و دانیال هم سنگین خواب بودند. راستش یه خرده ترسیده بودم. فکر می کردم اگه کسی بخواد مزاحمتی ایجاد کنه با صدای این الاغها ، ما اصلا متوجه نمیشیم. یه پس زمینه هم داشتم . توی جنگ که توی روستا زندگی می کردیم ، شبها صدای پارس سگ می اومد. من خیلی می ترسیدم . یادمه خودم رو می چسبوندم به مامانم ، پاهام رو جمع می کردم و تا صبح جرات نمی کردم تکون بخورم. نیم ساعتی بود بیدار بودم و نمی تونستم بخوابم. یه دفعه نمی دونم چی شد که فرید چشمهاش رو باز کرد و گفت: لیلا راحتی؟مشکلی نداری؟ راحت خوابیدی؟ و من . . . . یه لحظه مکث کردم . داشتم ترسم رو می دیدم که داره پودر میشه و باد با خودش می بردش. هنوز هم صدای الاغها می اومد ، هنوز هم بیرون تاریک تاریک بود و هنوز هم نگران بودم که نکنه صبح خواب بمونم . ولی دیگه نمی ترسیدم . خیالم راحت شد. گفتم : آره .. آره .. خوبم و یه لحظه طول نکشید که خواب رفتم. با صدای زنگ موبایل فرید بیدار شدیم . 2.10 بود. هنوز داشتیم کیسه خواب ها رو جمع می کردیم که صدای زنگ موبایل بچه ها یواش یواش شروع شدوقبل از اینکه فرید بره از چادر بیرون ، همه در تکاپوی آماده شدن بودند. خیلی زودتر از انتظار من حرکت کردیم . 2.50 دقیقه بود . حرکت از چشمه به سمت پناهگاه آزاد جلو بود و بعد آقای طاهری و بقیه بچه ها . هوا تاریک بود ، آسمون کمی ستاره داشت ، صدای مرغ شباهنگ گاهی سکوت شب رو می شکست ، استراحتی کرده بودیم ، کوله سنگین نداشتیم، از آفتاب داغ خبری نبود و حتی بالاسرمون رو هم نمی دیدیم که بفهمیم کجا داریم میریم. با انگیزه و با سرعت حرکت می کردیم.و لی باز هم وقتی از آزاد می پرسیدیم چقدر مونده ؟ می گفت ده دقیقه!!! یه جایی آزاد گفت: آسفالت تموم شد ، رسیدیم جاده خاکی!! وقتی رفتم جلوترمتوجه شدم که مسیر پاکوب قبلی تموم شده و مسیر جدید سنگلاخ است... دیگه فرید هم به آزاد می گفت استراحت کنیم. بچه ها خسته شده اند. تقریبا یه ربع دیگه رفتیم .آزاد گفت : 4 دقیقه به ده دقیقه مونده !!! باز هم می رفتیم و خبری از استراحت نبود. دیگه فرید شاکی شد ... گفت آزاد! آزاد هم سریع گفت: بابا یه دقیقه وقت اضافه بدین! بالاخره کمی استراحت کردیم. حدود 5.30 پای یه سنگ بزرگ توقف کردیم و نماز خوندیم. چقدر نماز توی کوه لذت بخشه . وقتی مغرور و قدرتمند به سمت قله میری و بر عظمت بی پایان خداوند آفریننده کوه ، متواضعانه سجده می کنی. مهری خیلی بامزه بود. یکی از بچه ها یه چیزی ازش خواست . گفت :بذار من با خدا یه صحبتی دارم ، الان میام. ..
از اونجا که حرکت کردیم ، آزاد گفت : فکر نمی کردم زودتر از 8 برسیم پناهگاه ولی حالا تضمینی 6.30 پناهگاه هستین. کمتر از 6.30 رسیدیم پناهگاه. از اونجا دشت پروا کاملا دیده میشد. حرکت از پناهگاه به سمت قله آزاد موند پناهگاه و ما با یکی از دوستانش به نام آقای جیحونی به سمت قله حرکت کردیم. تمام طول مسیر عطر خوش گیاهان کوهی از جمله چویر(اگه اشتباه نکرده باشم) و بو مادران فضا رو پرکرده بود. کمی قبل از قله نشستیم تا همه بچه ها برسند و با هم بریم روی قله. اونجا کمپوت آناناس فرید رو خوردیم. خیلی خوشمزه بود.آوردن شیرعسل هم ابتکارفرید بود. از اون هم گاه گاهی می خوردیم. خیلی دلچسب بود.. مثل بقیه برنامه ها با آوای ای ایران رفتیم روی قله. ۱۵ خرداد ۱۳۸۸ و حدود 8 صبح بود . همیشه سخت ترین کار، توصیف قله است. همون جایی که خیلی براش زحمت کشیدی. واقعا بی نظیر بود . یک لحظه ایستادم و فقط به این فکر کردم که الان روی قله هستم . از همه کوههای اطراف بالاتربودم . چه لذتی داشت .
اگر همنورد خوب داشته باشی، تمام لحظه های تلاش برای فتح قله ، به یاد ماندنی می شوند. و لحظه ناب کوهنوردی ، همون وقتی است که روی قله هستی، وقتی که دریاچه سبلان رو می بینی ، وقتی که پا روی قله توچال میذاری... لحظه هایی که در گنجینه کوهنوردی ات ذخیره می کنی و فقط مال تواست. و فقط با این گنجینه احساسی می تونی بگی ، کوهنورد هستی و با بقیه متفاوتی... چندتایی عکس گرفتیم و قبل از اینکه به سمت پایین راه بیفتیم، فرید چندتا جمله کوتاه گفت . خلاصه اش این بود : به نام یزدان پاک و خدا روسپاس که تونستیم بیایم قله و از خدا می خواهیم که انشاله بتونیم فرزندان خوبی برای پدرومادرمون باشیم و پدر و مادر خوبی برای فرزندانمون...انشاله همه به سلامتی اومدیم و به سلامت برگردیم.گرامی می داریم یاد و خاطره کشتگان چند روز اخیر کوهنوردی را، اقای ترابی ، خانم معماری ، زنده یاد ساجده کشمیری و اقای کاشفی و همچنین گرامی می داریم یاد کشتگان غار پروا را: زنده یاد محمود امینی، امیر احمدی، ویکتوریا کیانی راد و خلیل عبد نکویی. انشاله به سلامت به خونه هامون برگردیم. شن اسکی ها رو با دقت برین پایین . عجله نکنید ویه سری نکات ایمنی دیگه.. حرکت از قله به سمت چشمه بعد به سمت پایین حرکت کردیم. توی مسیر از دهانه غار پروا هم دیدن کردیم که البته پوشیده از برف بود و نمیشد داخل شد. توی دشت پروا پر از کفش دوزک بود. فرید یواشکی یه سرکی توی غار کشید و زود برگشت.
توی مسیر برگشت ،آزاد برامون ریواس چید و ما ساقه اش رو خوردیم . واقعا تشنگی رو برطرف می کرد. می گفت همش ویتامین c است. وقتی رسیدیم چشمه ، بچه ها چادرها رو جمع کرده بودند و تقریبا همه چیز آماده بود. یه کمی استراحت کردیم، آبگیری کردیم و راه افتادیم. حدود 12.30 بود. دوباره هوا گرم شده بود . کمی هم خسته بودیم. خداییش مسیر هم خیلی بد بود . بالا رفتنش اینقدر سخت نبود. یه کم می رفتیم ، یه کم استراحت می کردیم.هنوز همه جا زیبا بود . گاهی باد می وزید و گندمها رو با خودش حرکت می داد . آفتاب بی هیچ چشم داشتی می درخشیدو من به این فکر می کردم که کاش مجبور نبودم این مسیر رو خودم تا پایین برم کاش بلندم می کردن و با احترام می ذاشتنم کنار اتوبوس!! دکتر عصاره هم مجبور شده بود چادر رو به تنهایی هم بالا ببره ، هم برگردونه پایین و خسته شده بود . یه جایی که نشستیم ، متین یه کمپوت خوشمزه باز کرد تازه گوجه سبز هم داشت ! خیلی چسبید. انرژی گرفتیم . دوباره راه افتادیم . هوا خیلی گرم بود و حدود 11 ساعت بود که داشتیم کوهنوردی می کردیم. انگار تنها چیزی که باعث میشد انگیزه داشته باشم ادامه بدم ، حرف زدن در مورد پرنیان بود و گاهی در مورد رستوران هتل جمشید که چه دنده کباب خوبی داره و چه سالادباری... حدود 4 یا کمی کمتر بود که رسیدیم کنار اتوبوس...
خسته ، تشنه ، گرسنه ، ولی خوشحال و پیروز از فتح قله پروا .. فرید هم خیلی خسته بود و همچنان تلاش می کرد برنامه ریزی زمانی اش رو ادامه بده . رفتیم طاق بستان که ناهار بخوریم و استراحتی بکنیم. واقعا اگر بگم بهترین چیزی که از چهارشنبه خورده بودم ، فالوده ای بود که فرید توی طاق بستان برام خرید، اغراق نکرده ام. یه دونه فالوده خوشمزه و لذیذ برای خودِ خودم. از ته دل خنک شدم. غذای هتل جمشید تموم شده بود. دنده کباب هم گیرمون نیومد. رفتیم یه رستوران و سفارش غذا دادیم. دوغ ، نوشابه ، آب معدنی خنک ، ماست و خلاصه هر چی نوشیدنی بود خوردیم. بچه ها حدود 6.15 عصر آماده حرکت بودند. باهاشون خداحافظی کردم . خیلی بهم خوش گذشته بود . فرید خیلی زحمت کشیده بود و خوشحال بودم که یه برنامه دیگه همراش بودم. اونها رفتند اهواز و من به همراه آقای نظری رفتم ترمینال .ساعت 9 بلیط داشتم برای تهران. توی ترمینال کوله ام رو مرتب کردم. دست و صورتم رو شستم و یه نسکافه داغ خوردم . بعد رفتم نشستم توی سالن ترمینال و به ناگفته های این نوشته فکر می کردم: **آزاد اعتراف کرد که فرید اغفالش کرده و ازش خواسته هربار که بچه ها ازش پرسیدن چقدر راه مونده ؟بگه ده دقیقه!!!! حکم قاضی: فرید مجرم شناخته شد و آزاد تبرئه شد. **پرهام کسی بود که هرجا فرید گیر می افتاد و نمی دونست کی باید بهش کمک کنه ، به دادش می رسید ( با دوستش مهدی). البته خیلی هم مراقب دانیال بود. حکم قاضی: آفرین به پرهام. **هرجا بچه ها می گفتند ماشاله گروه یا ماشاله سرپرست ؛ آقای افشاری بعدش اضافه می کرد: ماشاله امپراطور!! ماشاله جومونگ!! حکم قاضی: آفرین به آقای افشاری و روحیه اش . **آقای زنگنه و پسرش روز 5 شنبه صبح که رسیده بودند کرمانشاه ، بی خبر رفته بودند یه کله پاچه حسابی خورده بودند.نوش جونشون. حکم قاضی: هردو مجرم شناخته شدند. **پسر دو ساله آقای طوبایی بهش گفته بود : کوه بده، پیش من بمون !!! شاید اون هم یک روزی همنورد ما بشه... **از همه خانمها هم تشکر می کنم که همراه با هم خاطره خوبی رو توی ذهن مون به یادگار گذاشتند . **جای بعضی ها خیلی خالی بود : شادی جون ( که از لطفی که به من داره سرشارم)، آقای فایضی و دکتر زهرا چراغزاده، آقای چاقوساز و خانم احمدی فر و داوود( براش آرزوی موفقیت می کنم) حمید وطن خواه. **من زیاد عکس نگرفتم ، وقتی عکس های بچه ها دستم برسه ، اضافه می کنم .
****برای همه بچه ها آرزوی شادی ، سلامتی و خوشبختی می کنم و امیدوارم که باز هم بتونم باهاشون همسفر بشم . سفر فوق العاده ای بود . از داداش فرید که خیلی باید تشکر کنم و از همه بچه ها که باعث شدند، برنامه خوبی با هم داشته باشیم. *شما هم ناگفته های خودتون رو بنویسید.... خوش باشین... لیلا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 8:17 توسط لیلا عباسی دزفولی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به سادگی بهار.. عاشق زندگی ، عاشق طبیعت عاشق کوه ..
در تکاپوی حضوری پررنگ تر ، در دنیایی که تنها لبخند ماه را به خاطر می سپارد :) |
| پیوندهای روزانه |
|
موزیک تیتراژهای تلویزیونی حافظ به وبلاگ حقوقی و تخصصی وکالت خوش امدید سیدعلی صالحی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|