<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دخترآسمان</title>
<link>http://theskysgirl.blogfa.com/</link>
<description>مهربان تر از نسیم، پرخروش تر از رود، مغرورتراز کوه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 04 Jan 2010 20:30:38 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>غمی غمناک</title>
<link>http://theskysgirl.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#800000 size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;غمی غمناک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;شب سردی است ، و من افسرده.&lt;BR&gt;راه دوری است ، و پایی خسته.&lt;BR&gt;تیرگی هست و چراغی مرده.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می کنم ، تنها، از جاده عبور:&lt;BR&gt;دور ماندند ز من آدم ها.&lt;BR&gt;سایه ای از سر دیوار گذشت ،&lt;BR&gt;غمی افزود مرا بر غم ها.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فکر تاریکی و این ویرانی&lt;BR&gt;بی خبر آمد تا با دل من&lt;BR&gt;قصه ها ساز کند پنهانی.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نیست رنگی که بگوید با من&lt;BR&gt;اندکی صبر ، سحر نزدیک است:&lt;BR&gt;هردم این بانگ برآرم از دل :&lt;BR&gt;وای ، این شب چقدر تاریک است!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خنده ای کو که به دل انگیزم؟&lt;BR&gt;قطره ای کو که به دریا ریزم؟&lt;BR&gt;صخره ای کو که بدان آویزم؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مثل این است که شب نمناک است.&lt;BR&gt;دیگران را هم غم هست به دل،&lt;BR&gt;غم من ، لیک، غمی غمناک است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&quot;سهراب سپهری&quot;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Jan 2010 20:30:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theskysgirl&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>theskysgirl</dc:creator>
<guid>http://theskysgirl.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>؟</title>
<link>http://theskysgirl.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#996600 size=5&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#996600 size=5&gt;توی این شهر چه خبره؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#996600 size=5&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#330099 size=5&gt;پست قبلی (اورژانس بیمارستان بقیه الله) در سایت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#330099 size=5&gt;خبری تحلیلی حفانیوز در تاریخ ۷/دی/۸۸ تحت عنوان بی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#330099 size=5&gt;مسئولیتی پرسنل اورژانس بیمارستان بقیه الله قرار داده &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#330099 size=5&gt;شده است. برای مشاهده روی لینک زیر کلیک کنید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.hefanews.ir/&quot;&gt;http://www.hefanews.ir&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 19:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theskysgirl&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>theskysgirl</dc:creator>
<guid>http://theskysgirl.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اورژانس بیمارستان بقیه الله</title>
<link>http://theskysgirl.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;اورژانس بیمارستان بقیه الله&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می خوام براتون تعریف کنم که چطور توی اورژانس نیمه خالی بیمارستان بقیه الله 45 دقیقه معطل &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بذارین از اول ولی خلاصه بگم. حدود 7 عصر رسیدم خونه. بابام می خواست بره بیرون  خرید کنه. رفت و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ۵ دقیقه نگذشته بود که برگشت. در رو که باز کردم، سلام کرد. یه خرده کتش خاکی بود. پرسیدم: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خوردی زمین؟ گفت آره. و اومد توی خونه. یه لحظه دیدم که دستش خونیه. فهمیدم بدجوری افتاده و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زخمی شده . سعی کردم که آروم باشم ولی اصلا نمیشد. کاملا هول شده بودم که کجاش صدمه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیده.... رفت توی دستشویی و تازه دیدم که کنار انگشتش هم پاره شده وهم انگار شن ریزه توش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هست. تمام دستش و لباسش هم خونی شده بود. خدا رو شکر محسن خونه بود . بهش گفتم سریع &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آماده شو بریم اورژانس. به بابا هم گفتم بهش دست نزنید که اگه چیزی توش رفته، دست کاری &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نشه....بریم اورژانس بهتره. لباس پوشیدیم و کمتر از 4 دقیقه بعد توی ماشین بودیم. رفتیم بیمارستان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بقیه الله.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اولش که نگهبانی بود. توقف کردیم تا میله رو بالا ببره و رد شیم. نگهبان که نبود.بوق زدیم تا بیاد . وقتی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اومد شروع کرد به قبض نوشتن و اسم پرسید و تازه بعدش شماره ماشین..... و سوال جالبتر اینکه : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بیمار دارین؟؟؟!!!!! محسن گفت معلومه. مردم حتما کار ضروری دارن که میان اورژانس.  عجله هم دارن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه از این قسمت رد شدیم. من می دونستم که تمام بدن بابام الان درد می کنه و دستش به شدت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می سوزه و درد داره و با توجه به شناختی که از بابام داشتم انتظار می رفت که یک کلمه هم حرف &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نزنه....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سریع رفتیم داخل واز همون اول شروع شد.. یکی می گفت برو پیش اون ... اون یکی می گفت برو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اونجا.... این یکی می گفت بیا اینجا....پرونده رو ببر اینحا.... همراه بیاد اینجا...مریض بره اونجا .... تا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره رسیدیم داخل اورژانس. گفتم ببخشید من بابام خرده زمین . کی میاد کارش رو انجام بده. یه نفر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;که انگار دکتر شیفت بودن گفت : مدارکش رو بیار. اسمش چیه؟ و چی براتون بگم که متخصص اورژانس &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای گودرزی شروع کرد به تشکیل دادن پرونده و نوشتن خلاصه وضع بیمار و از این چیزا... ده دقیقه ای &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گذشت. هنوز داشت می نوشت . توی این فاصله محسن هم رفته بود که پول واریز کنه . چون از همون &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اول گفتن ما بیمه شما رو قبول نمی کنیم و همه چی آزاد حساب میشه. من هم دیدم فعلا ها کار داریم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفتم یه صندلی پیدا کردم که بابام بشینه چون دیگه خودش می گفت که پاهاش درد می کنه و نمی تونه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سرپا بایسته!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بابام نشست و محسن رفت دنبال کارهای پرونده ..... بعد از یه ربع آقای دکتر هنوز داشتن پرونده پر می &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کردن و بابای من همچنان درد می کشید. انگار وقتی توی پرونده علامت می زنن سرپایی .. یعنی مردم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;علاف بودن و بیخود اومدن اینجا!!! شما وقتتون رو براشون تلف نکنید!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من دیگه حوصله ام سررفته بود. خیلی سعی کردم خودم رو کنترل کنم ولی دیگه آخرش رفتم با احترام ، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آروم و صمیمی بهش گفتم : آقای دکتر پرکردن پرونده واقعا کار شما نیست..... اون خیلی با تعجب سرش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رو از توی پرونده بلند کرد و بهم نگاه کرد. گفتم کار شما اینه که درد بابای منو کمی زودتر کمتر کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جواب داد: تا وقتی که پرونده تشکیل نشه هیچ کاری نمیشه بکنیم. شما هم توی کار ما دخالت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نکنید!!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم آهان پس منتظر داداش من هستین؟ یعنی اون بیاد کار انجام میشه؟؟؟ جوابی نداد. همون موقع &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محسن اومد. گفت چی شد؟گفتم منتظر پرونده است. رفت مدارک واریز وجه رو داد بهشون و یه سری &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چیزای دیگه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتن بشینید.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اصلا توجیه نمیشدم که چرا باید منتظر بمونم. چرا باید مدارک رو دکتر آماده کنه چرا بقیه دکترها و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرستارها نشستن و حرف می زنن . چرا هیچ کس نمیاد ببینه دست بابام چی شده؟ یه معاینه جزیی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کافی بود؟ چرا انگار که نه انگار که ما اونجا هستیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیگه حوصله بابام هم سر رفته بود. پا شد و رفت پیش خانم دکتر شاکری و گفت چرا کسی نمیاد دست &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;منو پانسمان کنه؟ اون هم جواب داد : خوب رفتن براتون دارو بگیرن....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محسن رفت پیش اونی که گفتن داروها رو میگیره و گفت : چیکار دارین می کنید؟ داروها رو کی باید بیاره ؟ بگین من خودم میرم می خرم......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دکترشهابی گفت: شلوغش نکنید. رفته بیاره ... محسن گفت یعنی چی؟ ما 30 دقیقه است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینجاییم هنوز کاری انجام ندادین... دکتر شیفت گفت توی امریکا هم برین زودتر از این کارتون انجام &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمیشه. دکتر شهابی گفت از نظرما بریدگی در این سطح فوق اورژانس نیست.گفتم بله متوجه هستم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ولی بالاخره ما هم از روی بیکاری نیومدیم اینجا. بالاخره درد داشته، بریده و باید پانسمان بشه... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محسن دیگه خیلی عصبانی شده بود. دکتر شهابی هم که دیگه حوصله نداشت گفت:نمی خواین دیگه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نیاین اینجا!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محسن هم گفت معلومه که دیگه نمیایم. این بار هم اشتباه بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تازه توی این گیر و دار یه سرباز وظیفه اومده میگه بیمار بیاد  این فرم رو پر کنه!!! محسن سریع رفت جلو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت چیه به من بگو. گفت نه خودش باید پر کنه. من گفتم آقای محترم بابام دستش بریده، نمیتونه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بنویسه ما هم نیم ساعته اینجاییم کسی کاری انجام نمیده. گفت خوب فقط اسمش رو بگین. می &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خواستم بگم تمام کادر اورژانس زحمت کشیدن ۲۰ دقیقه وقت گذاشتن که برای ما پرونده تشکیل بدن. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شما هنوز دارین اسم می پرسین؟؟؟!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سربازه هم که دید اوضاع اصلا روبراه نیست و  خیلی شاکی هستیم،  بی خیال شد و رفت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ما هم که دیدیم چاره ای نیست، رفتیم باز هم نشستیم؛ تا اونها فکر کنن که ما رو آروم کردن!! البته &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فقط ظاهرمون آروم شده بود. درون من از رنج و دردی که بابام می کشید غوغایی برپا بود و از اینکه نمی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تونستم کاری براش انجام بدم تا دردش کمتر بشه قلبم تیر می کشید. دلم می خواست فریاد بزنم. واقعا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سخت بود. نمی دونم تا کی می تونم این رفتارها رو تحمل کنم. از طرفی حق با تواست. از طرفی  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمیشه هرجا میری  سر و صدا راه بندازی تا کارت انجام بشه. از طرف دیگه نمی تونی مثل یه احمق &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساکت بشینی . چقدر گوسفند باشی. چقدر احساس کنی که داره بهت ظلم میشه . چقدر آدمهایی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;که یک صدم تو سواد و شعور ندارن به جات تصمیم بگیرن؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بدجوری عصبانی بودم. محسن هم خیلی شاکی بود. بابام هم دیگه حوصله اش سر رفته بود. دیگه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی دونستم چیکار باید بکنم. آخرش تصمیم گرفتیم که بریم یه جای دیگه. گفتیم به جهنم. 50 تومن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیش گرفتن هنوز هیچ کاری نکردن. حداقل بریم یه جایی که پول که دادیم ، کاری انجام بشه. بابام گفت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه کم دیگه صبر کنیم. خیلی گناه داشت. من خیلی گناه داشتم که رنج بابام رو می دیدم و کاری نمی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تونستم بکنم. یادمه فرید توی یه مجله پزشکی 73 نوشته بود : &quot;بیایید به درد کشیدن انسانها عادت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نکنیم.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خیلی دلم می خواست برای اون دکتره بنویسمش ولی اصلا حال و حوصله نداشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه بعد از 45 دقیقه بالاخره گفتن برین فلان جا و دکتر اومد و بابام هم رفت توی اتاق . همون دکتری &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;که توی اون 45 دقیقه فقط اونجا تکیه داده بود به میز. من و محسن تازه یه نفس راحت کشیدیم. بعد از &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;20 دقیقه بابام اومد بیرون. دستش 8 تا بخیه خورده بود و نای راه رفتن نداشت. بعد از همه کارها یه نیم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساعتی هم طول کشید تا بقیه کارها انجام شد. آماده کردن پرونده و تسویه حساب و از این چیزا.... و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پدر مهربان من ... با وجود همه اتفاقاتی که افتاده بود، حالا که هنوز هم حالش خیلی بد بود، موقع رفتن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از همه یکی یکی تشکر کرد. انگار که نه انگار. از دکتر و پرستار (و همه کسانی که واقعا نام دکتر برازند ه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شون نبود) حتی رفت پیش سرباز دم در و بهش گفت آقا هرسوالی داری بپرس....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من که دیگه از اینهمه عشق و گذشت بابام شرمنده شده بودم. از اینهمه لطفی که داره . از اینکه اینهمه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بزرگ است. از اینکه اینهمه مهربان است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;واقعا مشکل ما توی ایران اینه که ساعت کار بانکها باید عوض بشه؟ مشکل ما اینه که بچه ها 8 برن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدرسه یا 8و نیم؟ مشکل ما اینه که مترو دست دولت باشه یا شهرداری؟ مشکل ما اینه که یاراانه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هدفمند باشه یا نباشه؟ مشکل ما هیچ کدوم از اینها نیست.... مشکل ما اینه که شهرداری میاد وسط &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیاده رو گودال می کنه که یه کاری انجام بده، بدون اینکه علامت بذاره یا روش رو بپوشونه . مشکل ما &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینه که ادامه خیابان اوستا چراغ نداره و تاریک است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مشکل اینه که رییس اورژانس که روی برد اسمش رو دکتر محمودی نوشته بود اصلا اونجا نبود. مشکل &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینه که دکتر مغز و اعصاب بجای اینکه با دقت عمل کنه و تمام غده رو دربیاره ، حواسش نبوده و نصفش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رو جا گذاشته و بابای من بجای اینکه به فاصله 3 سال عمل بعدیش رو انجام بده، به فاصله 6 ماه دو بار &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باید سرش باز بشه. مشکل ما اینه که هیچ کس نیست که این دکتر رو بازخواست کنه. مشکل ما اینه که &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اونقدر زندگی سخت و گران شده که همه آدمها از مهندس و دکتر و متخصص گرفته تا کارمند و نگهبان و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کارگر نمی تونن از پس مخارجشون بر بیان که وقتی میان سرکار انرژی داشته باشن واسه مریضشون &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بذارن. مشکل ما اینه که دکتر شیفت و پرستار و دکتر متخصص هر کدومشون هزار و یه مشکل دارن و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرستار بجای اینکه کار مریض رو انجام بده میشینه تایم شیتش رو درست می کنه که ببینه آیا پولی که &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این ماه می گیره یه ذره از مخارجش رو تامین می کنه؟ واقعا مشکل ما انرژی هسته ای نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مشکل ما اینه که به خودمون عادت دادیم که مشکلات واقعی رو نبینیم. مشکل ما اینه که مشکلات &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جدیدی برای خودمون ایجاد می کنیم و خودمون رو باشون سرگرم می کنیم. مشکل ما اینه که به درد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کشیدن انسانها عادت کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا، خدای بزرگ و مهربان من ! ستایش بی پایان تورا که به ما اعتبار ، قدرت و ثروت عنایت کردی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا ستایش تو را که مرا در خانواده ای آفریدی که درهر روز و شبم شاگرد درس عشق و گذشت پدر و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مادرم باشم. خدایا به من قدرت بده تا بزرگ باشم و قلبی سرشار از عشق، تا مرهم درد کسانی باشم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;که به من نیاز دارند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 22:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theskysgirl&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>theskysgirl</dc:creator>
<guid>http://theskysgirl.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همین دیروز  همین امروز</title>
<link>http://theskysgirl.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;همین دیروز:&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه کی گفته کار، جوهره وجود زن است؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از قدیم قدیما کار جوهره وجود مرد بوده ، خانمها هم توی منزل هزار و یه جور گرفتاری داشتن از جمله  کارهای مختلف خانه داری و تشخیص نوع ارتباط با دوست و آشنا و فامیل و تربیت کردن صحیح بچه ها و مراقبت از همسر خسته که آخر وقت می اومد خونه و درست خرج کردن پول همین همسر محترم و مراقبت از دو شاهی حقوقی که باید تا آخر ماه دووم می آورد و هزار و یه چیز دیگه .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداییش اون موقع کار خانمها خیلی سخت بوده... جدای همه این کارها که ذکر شد، باید مراقب مادر شوهر و خواهر شوهر می بودن و مراقب صغری خانم زن همسایه ،  که گاه گاهی دلش می گیره و دنبال یه گوش مهربون می گرده و اکبر اقای نانوا که می خواد دخترش رو شوهر بده و پول نداره جهیزیه براش بخره ؛ و یه خرده خیاطی کنه که کمک خرج زندگی باشه ، یه خرده به دختره آشپزی یاد بده و به پسره حالی کنه که اگه بخواد زن بگیره باید زرنگ باشه و کار کنه که بتونه زندگی اش رو بچرخونه ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که هزار جور کار و گرفتاری بود. اونقدر توی خانه، کار برای انجام دادن بود که فرصتی برای حضور این زن توی محل کار نبود. اصلا چه می دونستن کار چیه ؟؟!!! کار برای مرد تعریف شده بود نه برای زن. . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا چی؟ زنها هم واسه خودشون دنبال دردسر می گردن ها!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن از صبح پا می شه ، با شوهرش یا حتی زودتر میره سرکار...اونجا بایدهزار تا کار مردونه انجام بده،با هزار جور مرد و زن و آدم و غیر آدم سر و کله بزنه، و از همه اینها گذشته توی این جامعه مزخرف و بی قانون مراقب باشه نکنه کسی به حریمش صدمه بزنه و یا گاها این آدمهای بی ظرفیت پا از گلیمشون اونورتر بذارن..... از حق نمی گذریم که واقعا آدمهای ( هم مرد هم زن) خیلی با جنبه و با شعور اجتماعی بالا هم هستند که آدم از کار کردن باهاشون لذت می بره . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه اینها که تموم شد و اومد خونه تازه باید همه کارهای زن قدیم رو هم انجام بده !!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; همه رو . فقط شاید به اکبر آقای نانوا نرسه و به صغری خانم. خداییش خیاطی هم حذف شده ولی بقیه همه سرجای خودشون که هستن هیچ ؛ خیلی هم سخت تر شده که توی ای روزگار با این دوست و آشنا و فامیل و بچه ها بخوای سر و کله بزنی . . . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما هم که هزار جور توقع ازمون میره و خداروشکر هیچ کدومشون هم اینجوری نیست که مثلا چرا نون نخریدی و چرا پول فلان چیزو ندادی و چرا دست خالی اومدی خونه .... از وقتی میایم خونه   میگن فلان روز مهمون داریم لباس قشنگ بپوش!!!!  فلانی مهمونی داره باید بیای ، اون روز نرو سر کار!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خوایم بریم شهرستان ، عروسی دختر پسر خاله عموی دختر دایی مامان بزرگ؛ اون سه چهار روز رو مرخصی بگیر...فلان روز می خواد &lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ff0066&quot;&gt;فلانی&lt;/FONT&gt; بیاد، زودتر بیا خونه که دوش بگیری و استراحت کنی و سر حال باشی. به همین جا هم که ختم نمیشه . بعدش روز قبل می گن خوب حالا فلانی می خواد فردا بیاد، لباس داری بپوشی؟ بیا بریم لباس بخریم.... بعد هم بالاخره دلش راضی نمیشه و باز آخرش می گه : حالا نمیشه فردا نری سرکار!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خداییش من هم وسوسه میشم.... که صبح تا لنگ ظهر بخوابم و ساعت ۱۱ تازه صبحونه بخورم و یه خرده آهنگ گوش بدم و تلویزیون نگاه کنم ...... دوباره بخوابم.... دوباره پاشم ... برم استخر... تار بزنم.....تفریح کنم..... تفریح ....خواب .... تفریح ...خواب .... تفریح.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;همین امروز:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی آدم اینجور زندگی کردن نیستم. خداییش آدم علافی و بیکاری نیستم. به قول یکی از بچه ها آدم وقتی کار داره، یه دردسر داره وقتی بیکاره، هزارتا دردسر.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط نمی دونم پس کی من یه غول میشم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه غول گنده .... یه آدم حرفه ای که وقتی وارد میشه، از شدت سنگینی بار دانشی که روی دوشش حمل می کنه، فضا سنگین بشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر دیگه باید کا رکنم و زحمت بکشم که بتونم یه آدم خیلی خفن حرفه ای بشم؟ کی می تونم خودم برای خودم کار کنم؟ پس کی می تونم یه جایی کار کنم که خیلی بیشتر از الان انتظاراتم بر اورده بشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کی  من هم مثل این آدمهای بزرگ میشم؟ مثل همین آدمهایی که دارم باهاشون کار می کنم. آدمهایی که کارهای سخت براشون ساده است و &quot; نشد&quot; و &quot;نمیشه&quot; توی زندگی شون معنا نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست دارم آدمی باشم که حضورش از یاد نمیره... آدمی که دانش و تجربه اش قابل اتکاست و یه غول است!!!!!!! یه غول واقعی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کی؟ پس کی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خدایا مرسی که با آدمهایی کار می کنم که از همنشینی شون لذت می برم. که به من انگیزه میدن که تلاش کنم تا بزرگ باشم. که فکر کنم. که تو رو به یاد داشته باشم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا عشق رو در وجود ما افزون کن و ما را با کسانی همنشین کن که دوستشان داری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا غرور و صداقت را در وجودم افزون کن و شادی را به من هدیه کن تا دیگران را شاد کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا مرسی. همین.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 16:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theskysgirl&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>theskysgirl</dc:creator>
<guid>http://theskysgirl.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پروژه اول</title>
<link>http://theskysgirl.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>قبلا گفته بودم ما اولش که رفته بودیم منطقه ۷، خیلی جامون بد بود. علتش هم این بود که حسابرس ها که اومده بودن جای ما رو داده بودن به اونها!! ولی همون روزهای اول که اومده بودن گفتن ما یک ماه بیشتر کار نداریم.زود میریم. همین اقای امیدی اینها بودن ها... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که ما یه مدتی توی یه راهرو بودیم که ۴ تا در داشت . بعد دیدیم فایده نداره و اونجا نمیشه کار کرد. آقای یداللهی خیلی زحمت کشیدن تا تونستن یه اتاق دست و پا کنند. تازه بعد از اینکه رفتیم اونجا هم ، همین حسابرس های محترم!!! همش می گفتن دیگه داریم جمع می کنیم. هفته بعد که می دیدشون باز هم می گفتن دیگه داریم جمع می کنیم. دیگه آخر این هفته میریم. دیگه هفته بعد میریم. دیگه این هفته میریم. دیگه تموم شده.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان می فهمم چرا حسابرس ها یک ماه بود که می گفتند دیگه امروز میریم !!!! دیگه فردا میریم!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که خودمون داریم جمع می کنیم، می فهمم. خداییش سخت بود. البته تجربه اول ما هم بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد گرفتیم که بالاخره یه جایی باید جمعش کنی دیگه.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون روزا خیلی بهمون اصرار می کردن که دو روزه جمعش کنیم.... ما دو هفته بود تا ۹ شب اونجا بودیم و هنوز هم جمع نشده بود!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه کار به جایی رسیده بودکه  نه تنها پنج شنبه، که جمعه هم رفتیم سر کار تا 9 اینای شب..... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا دو سه تا خاطره شیرین از اون روزها....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادمه اون روز پنج شنبه توی تاکسی که بودم ، به راننده گفتم: آقا من جلوی شهرداری پیاده میشم. راننده تاکسی با قیافه حق به جانب از توی آیینه یه نگاهی بهم انداخت و محکم گفت: خانم! شهرداری پنج شنبه ها تعطیله!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خنده ام گرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم.. آروم گفتم: ما تعطیل نیستیم. گفت مگه شما کدوم بخش هستین؟ آرومتر از دفعه قبل گفتم: ما حسابرسیم.... اون هم با تعجب بهم نگاه کرد و با تردید جلوی شهرداری نگه داشت و من پیاد شدم. ولی هیچ وقت نفهمیدم در مورد من چی فکر می کرد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی دیگه از خاطرات اون روزها مربوط به یکی از همکارهای توی شهرداری میشه.. آقای اسدی .. مسئول تاسیسات اونجا بودن و خیلی به ما محبت داشتن، به لطف سیستم قوی برق ساختمون!!! ما همیشه مزاحمشون میشدیم.اون روزهایی که تا دیروقت می موندیم، آخر وقتها می اومد و از پشت پنجره خسته نباشید می گفت ، بعد می رفت. یکی از اون روزهای آخر بود ، ساعت ۸.۱۵ اینا ، با همکارشون کنار آسانسور ایستاده بودن و می خواستن برن خونه؛ یه نگاه به اتاق ما کردن ؛  ما سخت و با عجله مشغول کار بودیم، بعد دیگه نمی دونم چی شد که طاقت نیاوردن .. با یه لحنی که معلوم بود دیگه حوصله شون سر رفته ، گفت: ای بابا !!! تورو خدا برین خونتون!!!!!بسه دیگه!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما دیگه ترکیده بودیم از خنده.... ده دقیقه ای داشتیم می خندیدیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتیم باشه باشه .... میریم. شما بفرمایید خودتون رو ناراحت نکنید... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت: آخه شما کار و زندگی ندارین مگه؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا الان در مرحله ای هستم که کارم ، کار و زندگی امه .. البته واقعا نمیشه از تفریح گذشت اگه همین دو سه هفته یه بار هم کوه نرم دیگه فاتح ام خوندس.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ولی جمع کردن کار مرحله مهمی بود و خداییش خیلی چیزا یاد گرفتیم.. گاهی وقتی خیلی که سخت می گذشت پیش خودمون می گفتیم اگر آقای ناصری بود سریعتر جمع می شد و بهمون کمک می کرد و این چیزا؛  ولی واقعا همین سختی کار ، کار رو بهمون یاد داد. مثل وقتی که آدم توی اوج خستگی باز هم کرال می زنه... هربار که  کرال می زنی ده برابر به قدرتت اضافه می کنه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خلاصه بالاخره جمعش کردیم.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 20:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theskysgirl&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>theskysgirl</dc:creator>
<guid>http://theskysgirl.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از هر دری سخنی ( خاطرات من در محل کار بخش سوم)</title>
<link>http://theskysgirl.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;می خوام توی این پست حرفهای پراکنده بزنم. هرچیزی که همینجوری توی ذهنم میاد....&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;حسابرسی هم واسه خودش دنیایی داره..... اصلاح حساب دو تا دنیا داره ......&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#009966&gt;منطقه 7 رو دیگه داریم جمع می کنیم. سخت ترین کار جمع کردن است که در واقع مهمترین &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#009966&gt;اش هم هست. مثلا اینکه 1 سال هفته ای 5 روز میری کلاس زبان ولی اگه آخرش 3 ماه &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#009966&gt;خفن! وقت نذاری که یه امتحان بدی، در واقع معلوم نیست چیکار کردی؛ اگرچه خیلی وقت &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#009966&gt;&lt;B&gt;گ&lt;/B&gt;&lt;B&gt;یره. وقت گیر ولی با ارزش. &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;یک ماهی رفتم منطقه 20 . آره می دونم خیلی دوره ... ته دنیاس. ولی کاره دیگه. مسیر &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;خیلی خیلی آدم رو خسته می کنه. ولی مترو خیلی هیجان انگیز بود. شلوغی ها و دیر اومدن &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;ها و اصلا نیومدن هاش یه طرف، دستفروش هاش یه طرف!!! یه چیز خیلی جالب بگم. روی &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;&lt;B&gt;واگن خانمها یه برچسب گنده زدن&quot; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;women only&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&quot; . که نکنه خدای نکرده پای اجانب به اونجا &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;راه پیدا کنه . فکر می کنید اگه می خواستن یه جوری برنامه ریزی کنن که کسی از داخل &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;واگن نتونه اسم ایستگاه رو بخونه، می تونستن؟ مطمئن ام که نمی تونستن اینقدر دقیق &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;برچسب رو طوری بزنن که در هیچ موقعیتی نتونی بخونیش . نه ایستاده، نه نشسته و نه &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#333399&gt; حتی وقتی خودتو کج و کوله می کنی . . . نمی دونم چطوریه  که درست روی تابلوها می &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;افتن. اول فکر کردم شاید بخاطر فقدان کفش پاشنه بلنده و یا چند سانتی متری قد اضافه می &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;خواد. ولی از بلند ترها هم که پرسیدم در کمال ناباوری متوجه شدم که تازه اونها می خوان &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;خودشون رو هم قد من بکنند که شاید ببینن. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#333399&gt;در مورد دست فروش ها بعدا توضیح میدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;باید بگم که اگرچه خودم از هیجان و تنوع حسابرسی و چالش برانگیز بودن اصلاح حساب لذت &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;می برم، ولی باید اعتراف کنم که گروه فوق العاده ای داریم. آقای لواسانی و آقای یداللهی در &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;افزایش علاقه من به حسابرسی خیلی خیلی تاثیرگذار بوده اند. آقای لواسانی حرفهای &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;جالبی می زنه. مثلا میگه حسابرس مثل سایه است. نباید از حرکت حسابرس توی مسیر &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;عادی شرکت صاحبکار رد پایی باقی بمونه. یا اینکه مثلا در مورد اصلاح حساب میگه: یه استخر &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;آلوده و گل آلود رو در نظر بگیر که چند نفر مرتب از کنارش رد میشن و تیله های رنگی و &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;مختلفی رو توش پرت می کنند .  حسابرس باید این توانایی رو داشته باشه که  تا ته اون &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;استخر بره و تیله ها رو جمع کنه و هر کدوم رو سر جای خودش بذاره.  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;البته من توی کار اولم شکوفا شدم و توانایی هام رو درک کردم. توانایی های خیلی زیادی که &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;از مقدارشون بی خبر بودم. فقط می دونستم که هستن ولی چقدرش رو نمی دونستم. نه &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;تنها باید دقیق و حساس به هرچیزی باشی، بلکه باید تمام جوانب و نگاه ها رو هم در همون &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;لحظه در نظر داشته باشی. تازه اینجا توی منطقه 7 که بزرگ و شلوغ بود، به قدرت روابط &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;اجتماعی ام پی بردم. البته نمی خوام بگم خیلی خفن ام. به هرحال هر کس به مدل خودش. &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; یه همکاری داشتیم به نام آقای ناصری. مثلا روش روابط ایشون جوری بود که خانم رییس هم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;که خیلی واسه خودش برو بیایی داشت و به هرکسی محل نمی ذاشت ، بدجوری به ایشون &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;علاقه مند شده بود. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;حالا بذارین کمی از آقای ناصری براتون بگم. اولا که ایشون اومده بود گاه گاهی که می &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خواست &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چیزی بپرسه یا موضوعی رو &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خدمتمون عرض کنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;، بجای اینکه مثلا بگه ببخشید . . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;یا &lt;/B&gt;&lt;B&gt;یه سوال می خواستم &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بپرسم . . می گفت : خوبی ی ی ؟؟!!! البته اصلا اصلا منظورش این &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نبود که واقعا حالت خوبه &lt;/B&gt;&lt;B&gt;یا نه! در واقع منظورش این بود که می خوام یه چیزی بگم و به &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;حرفم گوش بده!!!!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ایشون هم از کسانی بودن که علاقه و انگیزه شون به کار حسابرسی، من رو به بیشتر &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دونستن و دقیق بودن و پیشرفت کردن توی حرفه ترغیب می کرد. ( از این بخش می گذریم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;که در مجموع اعتقاد داشتن خانمها نمی تونن توی این رشته پیشرفت کنن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot;&gt;). &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#663333&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آقای ناصری عشق عینک بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot;&gt; یه عینک سبک و مستطیلی داشت و وقتی می ذاشت روی &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#663333&gt;چشمهاش خیلی قیافه اش حق به جانب ومثل رییس هامی شد.یه روز حدود ساعت 2 اینا بود &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#663333&gt;شاید هم 3 ، بعد از اینکه وضو گرفت و برگشت به اتاق ، گفت: &quot; بچه ها ! عینکم رو ندیدین؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#663333&gt;نمی دونم کجا گذاشتمش.&quot; من گفتم یادم نمیاد از صبح عینکتون رو دیده باشم. گفت که حتما &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#663333&gt;عینکش همراهش بوده ولی ما دقت نکردیم. ما هم یه نیم ساعتی تمام اتاق 4 متری مون &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#663333&gt;روگشتیم. زیر پرونده ها ، پشت کامپیوترها ، روی میزها و حتی  توی جیبامون رو هم گشتیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#663333&gt;ولی پیداش نکردیم.  آخرش بی خیال شدیم . ولی می دونید با لاخره کجا و کی پیدا شد؟ شب &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#663333&gt;وقتی رفته بود خونه!! چون اصلا اون روز بدون عینک اومده بود!!!!  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;جالب تر این بود که آقای ناصری یکی از همکلاسی های دوره فوق لیسانس اش رو توی &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;منطقه پیدا کرده بود. آقای امیدی. من هم گاهی می دیدمشون. ولی از وقتی که بخاطر آقای &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;ناصری رفت و آمدشون به اتاق ما زیاد شد، ما شناختیمشون و روابط بیشتر شد و از اون هم &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;جالب تر این بود که اون هم حسابرس بود! البته ما بعدا فهمیدیم که ایشون یه برادر دوقلوی &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;همسان دارن و وقتی دیدیمشون علیرغم اینکه قابل تمییز بودن، بطرز عجیبی به هم شباهت &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#003333&gt;داشتن. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تقریبا توی منطقه 7 با همه کسانی که حتی گاهی می دیدمشون، رابطه مناسبی برقرار کرده &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بودم. با خانمها که دوست هم شده بودم. با خانمهای بخش مالی ،  نفیسه ، &lt;/B&gt;&lt;B&gt;زهره ، نرگس و &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بنفشه.حتی خانم رییس. در واقع با نفیسه بیشتر از بقیه. البته هم من و هم اونها خیلی کار &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;داشتیم و فرصتی برای گپ زدن نبود. تنها شکوفه بود که بیشتر به ما سر می زد. اون هم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بخاطر اینکه کارآموز بود و محدودیت ها و نگرانی های بقیه رو نداشت. ولی اون خیلی زود &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;رفت . برای همیشه..... توی منطقه 20 هم سعی کردم همین کار رو بکنم. البته شرایط اونجا &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کمی متفاوت بود. ولی یکی از خاطرات به یاد ماندنی منطقه 20 این بود که یکی از خدماتی &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;های اونجا که من اصلا هم باهاش برخوردی نداشته ام و حتی یک بار هم توی اتاق ما نیومده &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بود ، هروقت روز که منو توی طبقه دوم یا راه پله میدید می گفت: سلام آبجی! خوبی آبجی! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خیلی بامزه بود. خیلی خیلی با مزه بود. اونجا کم موندم و فعلا هم دیگه اونجا نمیرم، تا ببینیم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;حسابرسی ما رو به کجا می بره. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ولی می دونم وقتی کارم توی منطقه 7  تموم بشه خیلی خیلی دلم برای همه آدمهای اونجا &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تنگ میشه. حتی برای آقای آبادگان (بابای محمد حسین) که هنوز هم بعد از 3 ماه به من &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;میگه شکلاتت کو!!!! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;یه بار من و سمانه رفته بودیم بیرون. به کسی هم نگفته بودیم. از شانس ما همین آقای &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;آبادگان ما رو دیده بود. آخر وقت که داشت می رفت خونه ، اومد سرش رو چسبوند به شیشه &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اتاق ما و گقت : شما دوتا سر ظهری اون بیرون  چیکار می کردین!!!! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;البته ما بروی خودمون نیاوردیم فقط خندیدیم! ولی خداییش ضایع بود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;خاطره زیاده. از آدمهای اونجا و از روزهایی که اونجا بودیم. نمیشه همش رو یه جا نوشت. &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;تقریبا یکی از بهترین شانس های من توی این گروه سمانه است. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; خیلی باهاش بهم خوش &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;می گذره و خیلی خیلی برام با ارزشه که دوست خودم همکارم شده. البته این هم جریان &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;داشت. سمانه من رو به آقای یداللهی معرفی کرد و شماره اش رو بهم داد. اون موقع خودش &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;جای دیگه ای سرکار می رفت. بعد چون اونها هنوز نیرو می خواستن ، به من گفتن دوستهام &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;رو بهشون معرفی کنم. من هم رسم رفاقت رو به جا آوردم و سمانه رو معرفی کردم . تقریبا &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;یک هفته بعد از رفتن خودم به اونجا. سمانه هم بعد از طی مراحل اولیه همکار خودم شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;بیشترین وقتی که بهم خوش می گذشت وقتی بود که با هم می رفتیم پارک و بدمینتون بازی &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;می کردیم. البته همش خوش می گذره. وقتی با عجله داریم کار می کنیم. وقتی آخر وقت &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;میریم باهم و یه سیب زمینی میزنیم تو رگ. وقتی برام آهنگ لیلای نامجو رو میذاره. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;اولها &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;خیلی برنامه داشتیم. ولی خوب کار زیاد اصلا اجازه برنامه های متفرقه رو نمیده. یکی از &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;خصوصیات حسابرسی اینه: &lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffff00&quot;&gt;عجله&lt;/FONT&gt;. و همین عجله؛ هم استرس داره و هم حجم کار زیاد در &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;زمان کم، که نتیجه اش اضافه کاری اجباری است. چاره ای نیست دیگه . &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;باز خدارو هزار هزار &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;بار شکر که سرپرستمون مهربان مطمئن و با سواد است و از هر نظر از گروهش حمایت می &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;کنه و حواسش هست که همکاری و دوستی بین بچه ها کاملا حفظ بشه. &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #cccccc&quot;&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#003300&gt;و باز هم خدارو &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#003300&gt;هزار هزار بار شکر که سمانه و آقای لواسانی همراهم هستند.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #cccccc&quot;&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;&lt;B&gt;و خدا را &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #cccccc&quot;&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;&lt;B&gt;سپاس و ستایش بی &lt;/B&gt;&lt;B&gt;کران که مرا آنچه هستم آفریده. خدا را سپاس بی پایان برای &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #cccccc&quot;&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;&lt;B&gt;هر آنچه &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #cccccc&quot;&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;&lt;B&gt;دارم و هر آنچه که &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ندارم.&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 21:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theskysgirl&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>theskysgirl</dc:creator>
<guid>http://theskysgirl.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من</title>
<link>http://theskysgirl.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;واقعا خیلی زشت است که ادم وبلاگ داشته باشه ولی اپش نکنه...&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;واقعا به اینجور ادمها چی باید گفت؟ تازه هی هم به دوستهاش میگه به &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;وبلاگم سر بزنید!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;ادمی که صبح ساعت ۵.۳۰ بیدار میشه و میره سرکار تا ساعت ۷.۳۰ شب که &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;میرسه خونه وتازه باید یه &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;سرکی به پایان نامه اش بزنه، زبانش رو بخونه، تارش رو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;بزنه، دید و بازدیدش رو به جا &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;بیاره ، به &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;مهمونهاش برسه، کارهای اون روزش رو تحلیل &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;کنه و اگه وقت شد یه خرده &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;به حرف &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;دل مادر و برادرش &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;گوش بده . . . چطور متوجه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;نیست که باید وبلاگش رو &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;هم آپ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;کنه!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;شما فکر می کنید مجازات این آدم چیه؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;غرق توی کار حسابرسی شده ام. خیلی هیجان انگیز و جالبه .&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt; همکارهام رو دوست دارم. برای ادمهایی که دیگه نمی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;بینمشون دل تنگ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;میشم. برای &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;همکارهایی که رفتند. مثل شکوفه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;باورتون نمیشه کجای تهران رفته ام . . . تا حالا پام رو اونجا نذاشتم و شاید این کار &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;تموم بشه تا آخر &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;عمرم ، باز هم پام رو اونجا نذارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;خوب . . . من دیگه برم... کمی استراحت کنم. کمی تار بزنم . کمی زبان بخونم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;کمی پیش مامان اینا &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;بشینم. به دوستم زنگ بزنم. لباسهام رو برای فردا آماده کنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;برای امتحان زبان ثبت &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;نام کنم . . . . . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;ولش کن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;اگه هیچ کدوم رو انجام ندم چی میشه ؟ ؟ ؟  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;اگه فقط برم و بخوابم .....   &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;نمی دونم .  امتحان می کنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;عاشق همه این کارهایی هستم که  دارم انجام میدم. فقط&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt; یک &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;ساعت خواب بیشتر &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;می خوام .......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;خدایا به خاطر همه چیزهایی که به ما دادی و به خاطر همه چیزهایی که به ما &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;ندادی ازت تشکر می &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;کنم. خدایا عشق و امید را در قلب ما شعله ور کن و ما را با &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;بهترین بندگانت همنشین کن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 18:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theskysgirl&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>theskysgirl</dc:creator>
<guid>http://theskysgirl.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یکی بود یکی نبود . . .</title>
<link>http://theskysgirl.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#330099 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#330099 size=4&gt;یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#330099 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#330099 size=4&gt;                                           می سپارم به تو از دست حسود چمنش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0066 size=3&gt;این کیه؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0066 size=3&gt;اگه گفتین!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;          &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 459px; HEIGHT: 428px&quot; height=489 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/13xb73rlof2aa53cuggx.jpg  &quot; width=535 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000099 size=3&gt;&lt;STRONG&gt; این همون فرشته کوچکی است ، که از آسمان در آغوش ما فرود آمد . . . &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000099 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;(به قول شادی جون)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 520px; HEIGHT: 752px&quot; height=824 alt=&quot;فرشته زیبا&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/ymmjqk7u1t1jwumzupa.jpg&quot; width=534 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;جشن تولد پرنیان زیبا و نازنین بود. فکر کنم برای  این پست من کمتر حرف بزنم بهتر &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;باشه . . . عکسها &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;رو تماشا کنید .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 500px; HEIGHT: 902px&quot; height=1049 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/7vd6qcmyi8vp9tw463tt.jpg   &quot; width=533 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;تولدت مبارک  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;            تولدت مبارک &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;       تولدت مبارک &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 479px; HEIGHT: 382px&quot; height=408 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/sh1oeq4zdgjnkd92zksj.jpg                             &quot; width=551 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/hfjfw4u2wzq16t99i3kz.jpg                           &quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی که پرنیان به شمع ها  فوت می کنه . . .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/4rtngc10fv9asta5t1.jpg                                                 &quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی که پرنیان با پا میره توی کیک!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/gpi93ey80f5ojk41m01n.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;شاپرک زیبا در حال بریدن کیک . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 495px; HEIGHT: 499px&quot; height=737 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/684l5v5mwvol17273hp4.jpg&quot; width=856 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;شام . . . (جوجه تیغی)&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 485px; HEIGHT: 322px&quot; height=379 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/980b103p007obumsttqg.jpg&quot; width=545 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;فرشته کوچک در بین کادوهاش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/m7h34u7wjvhoe1tk19i5.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;نوازنده بزرگ . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/ipi6jgk4gg0g0ruup1jz.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;آخر شب، پرنیان خسته پس از یک روز پر هیاهو . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/ozrngffyccwj6ta7ffkc.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;صبح روز بعد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=366 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/14q9xyvqjk18dlm9fk9.jpg&quot; width=487 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;پرنیان و شیظنت هایش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=189 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/y7d9prowpfdx0jwo3k8z.jpg&quot; width=494 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;خدانگهدار پرنیان زیبا . . . آرزوی همه ما سلامتی شادی و موفقیت توست.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 511px; HEIGHT: 451px&quot; height=466 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/x0d1j7yak28dl178d2ov.jpg&quot; width=547 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000099 size=3&gt;&lt;STRONG&gt; قلبت سرشار از عشق ، لبانت غرق در خنده و چشمانت سرشار از صداقت ، &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000099 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;غرور و شادی باد . . .&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000099 size=3&gt;باورتون میشه که همین پرنیان کوچک با لاخره گفت : عمه!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000099 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 19:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theskysgirl&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>theskysgirl</dc:creator>
<guid>http://theskysgirl.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوه </title>
<link>http://theskysgirl.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000ff size=6&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=6&gt;یک بوسه باد به کجا می برد مرا ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc3366 size=5&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc3366 size=5&gt;برای کوه رفتن عشق کافی نیست، چیزی فراتر از عشق &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc3366 size=5&gt;لازمه ؛ که نمی دونم چیه ولی فقط کوهنوردها اونو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc3366 size=5&gt;دارن  &lt;/FONT&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 17:16:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theskysgirl&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>theskysgirl</dc:creator>
<guid>http://theskysgirl.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات من در محل کار جدید ( بخش دوم)</title>
<link>http://theskysgirl.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#000033 size=4&gt;به نام خداوند بزرگ و مهربان&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;تا اون روز موارد مختلفی پیش اومده بود و صدای غرولند مردم رو شنیده &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;بودم. هنوز هم پیش میاد. صداهایی که حاکی از خشم آدمهایی است که &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;اونجا میان و کارشون انجام نمیشه یا از نحوه انجامش راضی نیستن و حس &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;می کنن که داره بهشون ستم میشه. ولی اون روز فرق می کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt; اول صدای نفرین یه پیرزن اومد. جاخورده بودم. چند لحظه ای توی خودم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;رفتم . خیلی ناراحت شده بودم. یه پیرزن با چادر مشکی که کنار پله ها &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;ایستاده بود و قبل از اینکه بره، با صدای نه چندان بلند نفرین می کرد. اتاق&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt; ما &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;کنار پله ها است و من به راحتی صدای حق به جانب و خاکستری اش رو &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;می شنیدم. نمی دونم از چی ناراحت بود. قبلش هیچ صدای بحث و جدل یا &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;دعوایی رو نشنیده بودم. با وقار و متانت سعی کرده بود کارش رو انجام بده &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;و &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;حالا هم با وقار و متانت نفرین می کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;آدمها وقتی نفرین می کنند که هیچ کاری ازشون بر نمیاد و قلبشون از ظلم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;سنگین است. &lt;U&gt;نادر ابراهیمی&lt;/U&gt; میگه &quot; &lt;U&gt;نفرین پیام آور درماندگی است&lt;/U&gt;.&quot; مادری &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;که ورد زبونش دعا برای بچه های خودش و عزیزهای مردم است،چه چیزی &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;ممکنه باعث بشه که برای خراب شدن اون ساختمون 5 طبقه دعا کنه . . .   &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;صدای آرومش، قلبم رو پر از آشوب کرده بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;تازه بعد از اون اتفاق دیگه ای هم افتاد. دو ساعتی گذشته بود . فکر کنم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;بعد &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;از ناهار بود. صدای فریاد  مردی همه رو سر جای خودشون میخکوب کرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;سرم رو بلند کردم. به آقای لواسانی نگاه کردم. اون هم شوکه شده بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;از &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;سرجام بلند شدم و با احتیاط به بیرون از اتاق نگاه کردم. یک مرد قد بلند &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;و &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;چهار شونه ایستاده بود جلوی باجه ، دستهاش رو مشت کرده بود و محکم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;کنار خودش نگه داشته بود ، رنگ صورتش از خشم و هیجان سرخ شده بود &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;و با تمام وجودش فریاد می کشید : &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#333333 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/I&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#333333 size=3&gt;شهردااااااااااااااااااار..... شهرداااااااااااااااااااااااااار......... شهردار رو می خوام ....&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;همهمه بیرون قطع شده بود . هیچ کس جرات حرف زدن نداشت . حتی &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;کسی تکون هم نمی خورد. دوباره صدای فریاد مرد بلند شد .... دیوارهای  &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;ساختمون 5 طبقه می لرزید . من هم بدجوری ترسیده بودم . به قدری &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;ن&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;اراحت بودم که علی رغم اینکه نمی دونستم موضوع چیه ، ولی دیگه &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;طاقت نداشتم حتی بهش نگاه کنم و رنگ پریده و چشمهای نگران مردی رو &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;ببینم که برای حق خودش چاره ای جز فریاد کشیدن نداره . مردی که باید &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;الان سر کار باشه و برای تامین زندگی اش تلاش کنه ، این وقت روز اونجا &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;چه &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;کاری ممکنه داشته باشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;I&gt;من شهردار رو می خوااااااااااااااام... شهردااااااااااااااااااااااااااااااار......&lt;/I&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/I&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt; و.... و ..... و .....&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;چند دقیقه گذشت . . .  شاید 2 دقیقه بیشتر نشد. ولی بقدری فضا سنگین &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;بود که انگار حرکت زمان متوقف شده بود . . . .  دیگه هر اتفاق دیگه ای می &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;افتاد تعجب نمی کردم. مردی که اونطور فریاد می کشید ، هر کاری ازش بر &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;می اومد . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;تا اون موقع چنین چیزی ندیده بودم . دلم می خواست مامانم پیشم بود و &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;منو بغل می کرد تا گریه کنم و به اندازه غم اون مرد اشک بریزم. غم مردی &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;که تنها در تلاش برای گرفتن حقش بود . . . .  مردی که یک ماه و نیم برای &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;گرفتن پولش با پدر 85 ساله اش هر روز به اونجا اومده بود و بی نتیجه &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;برگشته بود . مردی که تنها نگرانی اش ، تعهدش به خانواده اش بود و &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;جرمش . . . . . . جرمش . . . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt; نمی دونم جرمش چی بود.... به چه جرمی محکوم به یک ماه و نیم بیکاری &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;شده بود . . . . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;چشمهام از اشک پر شده بود . سرم رو نمی تونستم بلند کنم. کز کرده بودم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;روی صندلی ... دلم می خواست می تونستم گوشهام رو هم مثل چشمهام &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;ببندم و دیگه چیزی نشنوم. قلبم درد گرفته بود . فضا سنگین بود . همه جا &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;مه آلود و تاریک بود  . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;احساس می کردم توی دهن اژدها هستم  و آدمها، طعمه های اژدها &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;هستند که زیر دندون هاش له می شن. خیلی به سختی اون روز گذشت. تا &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;دو سه ساعت بعدش هنوز حا لم جا نیومده بود و شب خیلی به سختی به &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;خواب رفتم. هنوز هم وقتی یادم میاد قلبم از غصه پر میشه . نه می تونم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;فراموشش کنم و نه می تونم بهش فکر کنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;یادمه یه وقتی فرید نوشته بود : بیایید به درد کشیدن انسانها عادت نکنیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000033 size=3&gt;دلم نمی خواد هیچ وقت به غم مردم عادت کنم. به اندوه قلب آدمهایی از &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000033 size=3&gt;جنس من . . . . &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003399 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003399 size=3&gt;مرداد 88&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 19:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theskysgirl&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>theskysgirl</dc:creator>
<guid>http://theskysgirl.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
